باغها و كوشكهايى كه بر سر راه پديدار مىشدند ، نشانهى آن بود كه ما به شورا نزديك مىشديم . به مجرد رسيدن به اين شهر يكراست به پستخانه رفتيم و بعد از جابهجا كردن اسباب و لوازم خود ، در يكى از اتاقهاى خواب پوستويا گوستينيزا « 1 » [ مهمانخانه پستخانه ] شام بخور و نميرى خورديم .
فرداى روز ورودمان صبح زود ژروم را به پيش شاهزاده چاوچاوادزه ، فرمانفرماى داغستان فرستاديم . كه به نام او سفارشنامهيى آورده بوديم . خبر دادند كه شاهزاده ساعت يازده ما را به حضور خواهد پذيرفت . از چند ساعت فرصتى كه تا وقت ملاقات داشتيم ، براى ديدن شهر استفاده كرديم .
پايتخت داغستان در كنار رود شورااوزن « 2 » و در دشتى واقع است كه هر چهار طرف آن را كوه احاطه كرده است و جز خود مردم شهر ( در حدود پنج هزار نفر ) كه در ميان آنان مىتوان هم از نژاد خالص و هم مخلوطى از نژادهاى مختلف را پيدا كرد ، موضوع مهم و شايان توجهى در اين شهر به نظر ما نرسيد . علاوه بر تاتارهاى كوموك ، تعدادى از چچنها « 3 » ، لزگىها « 4 » ، آوارها « 5 » ، اوستها « 6 » و حتى ايرانىها جمعيت اين شهر را تشكيل مىدهند . يك پارك كه در آن فقط دو درخت تبريزى كاشتهاند ، يك باب كليساى زمخت ، چندين سربازخانه ، يك مجسمهى پرطمطراق از ژنرال آرگوتينسكى « 7 » ، تنها جاهاى ديدنى اين شهر به تمام معنى نظامى است .
همينطور سلانهسلانه راه رفتيم و به ميدان شهر رسيديم . بازار كه مجموعهيى از دكانهاى ناچيز چوبى بود ، از هيچ لحاظ تازگى نداشت ، ولى فروشندگان و مشترىها هر كدام به نوبهى خود مسطورهيى از تمامى تيرههاى موجود در داغستان بودند و اگر دانشمند نژادشناسى همراه ما بود ، از ديدن چنين مجموعه كاملى از همهى نژادها در يك جا بسيار شگفتزده مىشد و بسى لذت مىبرد . زندانيان ، دستها بسته به زنجير و تحت مراقبت سربازان ، از ميان سيل جمعيت براى خريد لوازم مورد نياز خود از اين دكان به آن دكان مىرفتند . ارابهها كه گاوهاى كوچك ولى پرزورى آنها را مىكشيدند ، چوب حمل مىكردند . سورچىهاى آنها كه عموما لزگى بودند قيافههاى پرخاشگرى داشتند يا به
هامش
( 1 ) .Postovya - Gostinniza( 2 ) .Shoura - Ozen( 3 ) .Tchetchenes( 4 ) .Lesghiens( 5 ) .Avars( 6 ) .Ossetes( 7 ) .General Argoutinsky