غذايى كه از هنگام حركت از تهران خوراك هر روزى ما را تشكيل مىداد .
شب هنگام با دو شكارچى مازندرانى براى شكار گراز به يك جنگل مردابى رفتيم .
بعد از مدتها انتظار با دست خالى به كاروانسرا برگشتيم . در بين راه فقط اوئيلن با خارپشتى مواجه شد ولى دلش نيامد كه آن را با تير بزند .
سهشنبه 21 [ نوامبر ] . حوالى ساعت ده كشتى والگف كه كشتى بخارى قديمى و تقريبا از كار افتادهيى بود و به قيمت نازلى به وسيلهى شركت قفقاز و مركور خريدارى شده بود ، به بندر مشهدسر وارد شد . فرمانده كشتى و معاون او و جاشويان همه تاتار بودند . تنها پناهگاهى كه در عرشهى اين كشتى وجود داشت عبارت از قسمت نسبتا وسيعى بود كه به كاركنان كشتى اختصاص داشت ولى آنجا هم به وسيلهى تاتارها و ايرانىها اشغال شده بود . وقتى وارد كشتى شديم در وهلهى اول كليه سرنشينان از ورود ما كمى جا خوردند ولى بلافاصله با همهى مسافران باب آشنايى را باز كرديم و با محبت و خوشرويى تمام به ما جا دادند . زنها ديگر از ما روى نمىگرفتند و در بارهى قصد مسافرت ما كنجكاو نبودند . به غير از چند پيرزن بسيار فربه ، بقيهى زنها اندامى ظريف و موزون و قيافهى جذابى داشتند و همه طبق معمول زياد حرف مىزدند و بيش از همه در باره لباسهاى ما پىجويى مىكردند كه ظاهرا به نظر آنان به اندازهى لباسهاى شوهرانشان شيك و خوشدوخت نبود . رنگ صورتها عموما كمفروغ و گرفته بود . تاتارها عاشقانه مواظب خانمهايشان بودند و به آنان مرتب سيگار ، چاى و قليان تعارف مىكردند .
در كشتى والگف از آذوقه و غذا خبرى نبود و مسافران به آنچه كه با خود برداشته بودند ، مىساختند . از آذوقهى سفر ما نيز فقط دو جعبهى بزرگ بيسكويت هانتلى « 1 » و پالمر « 2 » مانده بود كه مانند رياضتكشها در گوشهيى مقدارى از آن را خورديم .
ساعت دو بعد از ظهر لنگرها را كشيدند : كشتى در امتداد ساحل كمارتفاع و پردرختى كه قلل پربرف سوادكوه و دماوند آن سوى آن را احاطه كرده بودند به راه افتاد . حوالى غروب مه غليظى همه جا را فراگرفت و دريا و ساحل در ميان بخار نقرهفام از يكديگر تشخيص داده نمىشد و از پشت پردهى مه ، فقط قله دماوند بود كه مانند قطعهيى عقيق سرخ و درشت مىدرخشيد .
حوالى ساعت سه صبح از سروصداى جاشويان فهميديم كه به دماغهى پوتمكين « 3 » يا
هامش
( 1 ) .Huntley( 2 ) .Palmer( 3 ) .Potemkin: گريگورى آلكساندرويچ پوتمكين يا به تلفظ روسى پوتيومكين ( 1739 - 1791 ) مارشال -