برق مىزند ! باران گل در سينهات تخم عشق مىپاشد ، تو سروناز منى و من ميوهى رسيدهيى براى تو . بيا ! بگذار تو را در ميان بازوان خود تنگ در آغوش كشم . دوستت دارم .
در پازوار مرا شاهزادهى گلها لقب دادهاند . با بيلم مىتوانم در مزرعهيى كه هرگز در آن برنجى سبز نشده است ، چنان شيارى باز كنم كه همه جا سبز و خرم شود .
دختر قشنگ . بدن نازنين تو را از عاج و بلور تراشيدهاند !
جلودار كاروان نيز با قد و هيكل بزرگش در مسابقهى آوازخوانى شركت كرد و اين ترانه را خواند :
اى دختر ميزبان ! اى شاهدخت من ، ملكهى من ! بگذار ابروانت را ببينم تا بگويم كه به چه مىمانند ؟
- ابروان من ؟ اگر آنها را نشانت دهم از شوق مىميرى .
غريبه ! مگر تاق بازار را نديدهيى ، ابروان من شبيه آن است !
- اى دختر ميزبان ! اى جان عزيز من ! بگذار دماغت را ببينم تا بگويم كه به چه مىماند ؟
- مگر در بازار دارچين نديدهيى ، دماغ من شبيه آن است .
- اى دختر ميزبان ! اى جان عزيز من ! بگذار چشمان تو را سير تماشا كنم تا بگويم به چه مىمانند ؟
- چشمان من ! غريبه ! مگر در مغازهى جواهرفروشىها مرواريد نديدهيى ؟
چشمان من شبيه آن است .
- اى دختر ميزبان من ! بگذار لبهايت را ببينم تا بگويم كه به چه مىمانند ؟
- لبهاى من ؟ غريبه ! مگر كلاف ابريشم نديدهيى ؟ لبهاى من چون ابريشم نرم و لطيف است . « 1 »
صاحبخانه نيز سر ذوق آمد و به عنوان يك پدر خوب و رئيس خانواده ، تصنيف سال عروسىاش را - كه با شهادت خطوط چهرهى همسرش سالها از آن روزگار گذشته بود - براى ما خواند :
ننا ، زيباى من ! شب آن روزى كه ديدم پيغامى در بارهى من و تو به پدرت و مادرت فرستادند تا صبح قلبم از شادى مىتپيد . عزيزم ، اى جام لبريز از
هامش
( 1 ) . اين ترانهى قديمى هنوز هم در بعضى از شهرهاى ايران خوانده مىشود و از همه معروفتر تصنيف محلى آذربايجانى است كه از روى آن تصنيف : « دختر شيرازى ، دختر شيرازى ، ابرو تو به من بنما تا شوم راضى . . . » ساخته شده است . م .