مادر ! بيش از اين مگذار كه در خانه بمانم . شوهرم ده ! اما من نمىخواهم كه زن باغبان بشوم . مىدانى با من چه مىكند ؟ - البته وقتى كه چندين نفر با چراغ دورش را گرفتهاند . . . از راه مىرسد ، در مىزند . من در را به رويش باز مىكنم . اين مرد ابله با بيل خود محكم به كلهام مىكوبد !
من نمىخواهم زن آخوند بشوم . مىدانى آخوند با من چه مىكند ؟ - البته وقتى كه نماز و دعايش به آخر رسيد . . . از راه مىرسد ، در مىزند . من در را به رويش باز مىكنم . با دستار بلندش مرا مىزند !
من نمىخواهم كه زن آسيابان بشوم . مىدانى آسيابان چه مىكند ؟ - وقتى كه كار آردكردنش تمام شود . . . از راه مىرسد ، در مىزند . من در را به رويش باز مىكنم . مرد نادان با آردش چشمان مرا كور مىكند .
من نمىخواهم كه زن دواساز بشوم ؛ اگر سرم را هم ببرند زنش نمىشوم ! دواهايش چون مسهل شكم را به كار مىاندازند . او از راه مىرسد ، در مىزند . من در را به رويش باز مىكنم . مرد ابله هاونش را به سرم مىكوبد !
مادر ! بيش از اين مگذار كه در خانه بمانم . شوهرم ده ! ولى مرا به يك مرد علىآبادى « 1 » مده ! اهالى اين شهر جز با قلم با چيز ديگرى سروكار ندارند . مادر ، عزيز دل من ، مگذار كه اين چشمان مالامال از عشق من مال يك مرد لاغر ، زرد و ضعيف علىآبادى باشد !
مرا به مرد بارفروشى « 2 » مده ! در زمستان او پوستين بدبويى به دوش مىاندازد .
بارفروشىها گوشواره به گوش مىآويزند و لاغر و مردنى ، بىحال و حوصلهاند ! مرا به يك روستايى پازوارى مده ! پازوارىها همهشان قاطرچى هستند ، هميشه سراپا از گرد و خاك ، به اين طرف و آن طرف زغال مىبرند . پازوارىها لاغر و مردنى و بىحال و حوصلهاند !
مادر ! عزيز دل من ! بيش از اين مگذار كه در خانه بمانم . شوهرم ده ! ولى نه به اين اشباح خيالى !
مرد پازوارى كه همراه ما بود با خواندن تصنيفى ، كنايههاى دختر صاحبخانه را با ادب و ظرافت خاصى تلافى كرد :
دشت پازوار خيالانگيز است . پازوار مخصوصا در بهار خيالانگيز است .
پارچههاى گل و بوتهيى پازوار زيبا است .
ميان همهى زنها آنان كه شلوار آبى رنگ به پا مىكنند ، از همه دلفريبترند .
دختر قشنگ ، وقتى كه صورتت را مىشويى مانند قرص خورشيد از زيبايى
هامش
( 1 ) . اسم سابق شاهى .
( 2 ) . بارفروشى ، اهل بارفروش ، اسم سابق بابل .