كردند باشتقاق من ، هاد يهود . قوله تعالى :
إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ
م « 1 » اى منّا . و نام اصل از خويشتن جدا كردند .
قصهء نود و دوم
] a 291 [
اصل ترسائى
و اصل اين هم از بولس « 2 » بود كه ملكى بود در بنى اسرايل ، او با قومش بعيسى عليه السّلام گرويده بودند ، و پيوسته با جهودان حرب كردى ، و آن قوم با وى برنيامدى . بولس گفت اگر خواهيد كه با ايشان برآييد مرا دستورى دهيد تا بروم و ميان ايشان دو گروهى افكنم تا ازيشان برهيد . ايشان دستورى دادند . بيامد بر رهگذار ايشان و روى خود را سياه كرد و سه شبان روز خود را بر سر راه ايشان بيفكند . هركه او را ديد عجب مىداشت . پس بولس ايشان را گفت مرا مىشناسيد ؟ « 3 » گفت نه . گفت من بولسم . گفتند تو خبيثترين جهودانى . گفت آرى . ليكن عيسى را بخواب ديدم كه بيامد و مرا طپانچهء زد چنان كه چشم من رفت . من ازو زينهار خواستم و توبه كردم و از دين جهودى بيزار گشتم ، و گفتم دعا كن تا چشم من باز آيد . دعا كرد چشمم باز آمد و اين اثر طپانچهء اوست بر روى من . اكنون پيش شما آمدم خواهيد عفو كنيد و خواهيد بكشيد . ايشان گفتند كه ترا عفو كنيم . آنگاه او گفت كه من توبه كردم و نيز بميان خلق نتوانم بود مرا صومعهء برآريد تا در آنجا عبادت كنم .
برآوردند . در آنجا رفت تا روزگارى برآمد و خبرش در جهان برفت كه هركه آن صومعه را زيارت كند خداى تعالى او را بيامرزد . خلق از اطراف روى آنجا نهادند .
هامش
( 1 ) -إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ .الاعراف 156
( 2 ) - يونس . ( بيا ) .
( 3 ) - متن : مىشناسى د .