بفرمود تا حصيرهاى بغدادى بياوردند و خانرا بپوشانيد . ديگر شب بخواب ديد كه خانرا بپوشان بنيكوترين جامها . ديگر روز بفرمود تا جامهاى سرخ قيمتى بياوردند و خانرا بپوشانيد ، و نخست كسى كه خلعت كرد آن خانرا و بپوشانيد او بود .
و از آنجا قصد بازگشتن كرد . اين جوانان گفتند كه اين مرد را بر ما حقّ افتاد بر ما واجبست او را نصيحت كردن و بدين اسلام خواندن . پس از هر جنسى با او بگفتند ، او را خوش آمد . ديگران را بخواند و گفت اينان چه مىگويند ، راست هست ، و اين دين حق است ؟ گفتند حق است . مسلمان شد ، و آن بتان را كه داشت بشكست و از آنجا برفت .
خبر بيمن رسيد كه ملك شما دين خويش بجاى ماند و دينى ديگر گرفت .
ايشان كار حرب بساختند و گفتند كه او را در شهر نگذاريم . او را از آن حال خبر كردند . او كس فرستاد و گفت كه من بر حقم و دين حقّ دارم و شما بر باطليد و دين باطل داريد . اكنون بتان را بصحرا بيرون بريد تا شما را حق از باطل پيدا گردد . ايشان بيرون آمدند و بتان را بصحرا بردند . آن جوان مردان كه با او بودند تورية را بيرون بردند . و مىخواندند
] a 471 [
و زارى مىكردند آتشى درآمد و از مسلمانان درگذشت و هيچكس را نسوخت و ايشان پيش بتان به سجده درافتادند . درآمد ، بتان ايشان را و بعضى را از ايشان بسوخت . چون ايشان آن حال بديدند ديگران مسلمان شدند و بشادى در شهر آمدند .
و گويند دو تبّع بود ، تبّع الاكبر و تبّع الاصغر . و اينكه مسلمان شد تبّع الاصغر بود .