گفتند چون خواهيم كه بيرون شويم بنهيم ، و چون خواهيم برداريم تا ملك الموت نتواند درآمدن . چون هفت روز
] a 171 [
بگذشت و عذاب نيامد ، ايشان گفتند ، عذاب نيامد . گفت هنوز هفت ساعت مانده است . همه كمانها برداشتند و تيرها بر كمان نهادند تا اگر ملك الموت بيايد با او حرب كنيم . چون هفت ساعت بگذشت ، جبريل عليه السّلام بيامد و يك پر بر آن كوشك زد ، كوشك را با آن همه قوم به زمين فرو برد تا خلق بدانند كه هيچكس [ را ] با عذاب خداى تعالى مقاومت و كوشش سود نكند .
قصه هفتاد و هشتم سبا
قال اللّه تعالى :
لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ ، جَنَّتانِ .
« 1 »
و اين سبا شهرى خوش بود با آبهاى روان و درختان بسيار ، و ايشان را دو بوستان بود سخت نيكو ، و در آنجا نعمتهاى بسيار بود كه در جهان چنان نبود و سال تا سال آن آبهاى ايشان روان بودى كه هيچ نيستادى ، و آنچنان ساخنه بودند كه چون وقت بهار بودى آبها همه بيك جاى جمع شدى . و گرد بر گرد آن همه يك فرسنگ در يك فرسنگ برآورده بودند ، و جوى كرده ؛ چنان كه آن آب به هيچ جاى بيرون نتوانستى آمدن . و آن آب را راهها ساخته بودند چنان كه به اندازه ببوستانهاى ايشان رفتى . و ايشان را چندان نعمت بود كه كسرا نبود تا چنان كه هركه خواستى از ميوههاى الوان از زير درختان چندانكه خواستى بچيدى ، و كس او را مانع و بازداشت نبود ، و بيشتر ميوههاى ايشان تباه شدى كه كس نخوردى . ناسپاسى كردند تا خداى تعالى آن نعمتها بريشان زوال گردانيد .
هامش
( 1 ) - السبا 15