ماديان برگزيد و خضر را عليه السّلام مقدّمهء لشكر كرد با دو هزار ماديان بفرستاد .
خضر گفت باشد كه بجايى افتم كه لشكر از من جدا افتد چه كنم . ذو القرنين گوهرى به دو داد و گفت چون از لشكر جدا مانى و درمانى اين گوهر را بر زمين نه ، تا روشنائى دهد ، و بروشنائى اين گوهر لشكر را بازيابى .
ذو القرنين با چهار هزار سوار بر نشست و روى بتاريكى نهاد و لشكر خويش را وصيت كرد و گفت اگر من تا دوازده سال باز نيايم شما بپراكنيد ، و پس خويش را امير گيريد . و دوازده ساله قوت « 1 » برداشت و در تاريكى رفت ، و از چشمه راه غلط كرد و بيك ساله راه از چشمه دور افتاد .
و چون خضر بتاريكى درآمد راه گم كرد و آن لشكر
] b 651 [
جدا افتاد .
آن گوهر بيرون كرد و بر زمين نهاد ، همانجا چشمهء پديد آمد . خويشتن را بشست و از آن آب بخورد و خداى را سپاسدارى كرد . و از آنجا برفت ، و باز گوهر را بر زمين نهاد و روشناى كرد چنان كه همهء عالم روشن شد ، و لشكر سوى او باز آمدند ، و از تاريكى بيرون آمدند .
و ذو القرنين همانجا در تاريكى ميرفت تا رسيد بروشنايى . لشكر را گفت شما اينجا بباشيد تا من پيشتر روم و ببينم از عجايب .
ذو القرنين پيشتر رفت كوشكى بلند بديد ديوار آن به هوا برافراخته . در كوشك درآمد هيچ نديد مگر مرغان پراستو ، بيامدند ، و ذو القرنين را گفتند براى چه آمدى . پادشاهى در روشنائى قناعت نكردى كه بتاريكى آمدى . ذو القرنين گفت در تاريكى از آن ميگردم كه آب زندگانى مىطلبم .
پس مرغى از آن مرغان او را گفت يا ذا القرنين جور و ستم ظاهر شده است . گفت شده است . آن مرغ بزرگ شد چنان كه سيكى از كوشك پر شد .
هامش
( 1 ) - توشه