مملكت داده بود از قاف تا قاف ، و همه راهها او را نيكو بياموخت تا گرد همه جهان بگشت ، و همه شهرهاى كافران بگشاد و كس با او برنيامد تا به مغرب رسيد .
آنجا شهرى ديد ديوارش از روى مر او را در نه « 1 » . تدبير كردند كه چگونه درآييم . حيله كردند رسنها و كمندها بر آن ديوار سخت « 2 » كردند . مردى برآمد و خويشتن را در آن سو افكند هرچند كه بودند باز برنيامد . « 3 » مردى ديگر را فرستادند و با وى عهد كردند كه تو چنان مكن كه او گرد و از آنچه بينى ما را آگاه كن . پس بالا رفت و او نيز چنان كرد . سديگر « 4 » بفرستادند و با وى عهد كردند كه اگر از آن سوى ديوار بهشتست ما را آگاه كن . وى نيز همان كرد كه آن دو تن كردند . ذو القرنين گفت نبايد كه هركه فرستيم همچنين كند .
پس از آنجا بازگشت روى بمشرق نهادند . بجزيرهء رسيدند كه درو شهرها بود و در آنجا حكيمان بودند . جمله را گرديد و در آن شهر شد . مردگان ديدند خشك شده و گنده شده ، پرسيد كه اين چه حال است گفتند كه اين غذاى ماست
] b 351 [
، و ذو القرنين را مهمان كردند و هر يكى حكمتى همىگفتند .
آنگاه خوانى بنهادند پيش او و همه از دور بيستادند . ذو القرنين گفت چرا چيزى نمىخواريد . ايشان دستار از روى خوان برگرفتند . ذو القرنين ديد دو
هامش
ذو القرنين بعضى گويند كه ملك بود و پيغامبر نبود . و بعضى گويند كه پيغامبر بود و حجت آرند بدين آيت :قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ، چون ملك مغرب و مشرق بر وى تمام شد آنگاه خداى تعالى او را پيغامبرى داد .قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِاين ندا نداء وحى بود . و بعضى گويند كه پيغامبر نبود . و اين قول خداى تعالى الهامى بود بدلش اندر افكند چنان كه گفتوَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسىخداوند تعالى او را . ( ن ) - و اين جملات در نسخه متن و نسخهء باب الجديد نيست .
( 1 ) - مرو را در نبود
( 2 ) - محكم
( 3 ) - كه ايستادند بازنيامد
( 4 ) - سديگرى