بدون المولى « 1 » باز گفت :
يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ .
« 2 » فرزندى كه ميراث گيرد از من و از آل يعقوب نبوّت و رسالت و علم و حكمت و توريت و شريعت . اى بار خداى فرزندى پسنديده ده . حق تعالى اجابت كرد و گفت يا زكريّا مژده مىدهم ترا به پسرى كه نامش يحيى بود كه پيش از او كس را چنين نام نداده بودم . « 3 » زكريّا گفت .
أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً ؟
« 4 » گفت الهى چگونه فرزند بود مرا و زن من نازاينده است و من از پيرى بجايگاه تمام رسيدم .
سؤال - زكريّا از حق تعالى فرزند خواست ، چون بشارت آمد گفت چگونه فرزند بود مرا . اگر دانست كه نباشد چرا خواست ؟ و اگر دانست كه باشد چرا سخن شك گفت ؟
جواب - اين را بر چند وجه است ، ليكن حقيقت آنست كه گوئيم زكريّا جوانى را طلب مىكرد ، چه هركس جوانى دوست دارد . دانست كه حق تعالى قادر است بر آنكه او را فرزند دهد . اين شك بدان بود كه همچنين به حال پيرى فرزند دهد يا جوان خواهد گردانيدن . اين سخن اعتبار بود نه سخن شك . پس حق تعالى او را خبر داد كه همچنين كه هستى فرزند دهم و بر ما آسانست ، بيافريدم ترا پيش از وى و تو چيزى نبودى .
] b 741 [
پس از چند روز زن زكريّا بار گرفت ، و پس نه ماه يحيى بيامد .
زكريّا بيست و هشت سال ديگر بزيست . آنگاه جهودان قصد كشتن او كردند . چند گاه گريخته بود ازيشان تا روزى او را بيافتند . خواستند كه بگيرند ، بگريخت و بدرختى در پنهان شد ، و آن درخت او را بپذيرفت و شكاف درخت فراز آمد . گويند ريشهء طيلسانش پديد بود از آن شكاف ، جهودان
هامش
( 1 ) - يا زكريا از من ولى خواستى و ولى نيارامد مگر بامر مولى تعالى . ( بيا )
( 2 ) - مريم 6
( 3 ) - ندادهام
( 4 ) - مريم 8