چون سليمان آن تخت بديد گفت اين از فضل خداى است كه مرا ابتلا كرد تا شكر كنم كه خداى من بىنياز است از همه خلق و كريم است .
فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ
« 1 » . الآية .
چون بلقيس پيش خواست آمدن سليمان فرمود تا تختش پنهان كنند .
قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها
« 2 » . گفت پنهان كنيد تا ببينم كه داند يا نه .
فَلَمَّا جاءَتْ
« 3 » چون بلقيس بيامد سليمان فرمود تا ديوان و پريان سماطين كشيدند « 4 » و علماى بنى اسرايل بر آن كرسيها نشستند . سليمان بر تخت بنشست و بلقيس را بر گوشهء تخت خود بنشاند و بسيار كرامت كرد
] a 141 [
.
گويند بلقيس تاجى از زر سرخ مرصّع بگوهر و مرواريد بر سر نهاده بود ، و روىبندى از مرواريد بافته بر روى فرو هشته ، و خود را بزينتى نيكو آراسته ، پيش تخت آمد و بر تخت بنشست .
علما و مفسّران گفتند آن تخت او برابر تخت سليمان نهاده بودند و بفرشهاى الوان پوشيده ، چنان كه خبر داد :
قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها .
« 2 » يعنى بجامهء ديگرگون پوشيده ، و بدان آن خواست تا از زيركى بلقيس و دانش او بداند كه ملوك زيركترين خلق باشند .
آنگاه سليمان عليه السّلام سخن گفت با وى و بلقيس بدان تخت مىنگريست .
سليمان آصف را گفت چيزى بپرس . آصف گفت يا بلقيس آن تخت تو كجاست و همچند تخت ما باشد ؟ بلقيس گفت
كَأَنَّهُ هُوَ
، و معنى آن بود كه گفت مانندهء آنست ، راست به بالا و پهنا همچندان است . آنگاه سليمان بخنديد و گفت نه شما را گفتم كه اين زيرك مىنمايد و طبع و همّت ملوكان دارد . نيكو بودى اگر حق تعالى او را اسلام و علم داده بودى . چون بلقيس بشنيد گفت كه چرا مرا علم
هامش
( 1 ) - النمل 40
( 2 ) - النمل 41
( 3 ) - النمل 42
( 4 ) - سماطين زدند . ( ن )