كه برخيزم ؟ جبريل دستش گرفت تا بنشست و شادى كرد بدان حديث ، و داود همچنان نشسته بود تا جبريل برفت و بازآمد ، و گفت يا داود حق تعالى مىگويد
] b 821 [
زلّتت بيامرزيدم و مقاومت بزرگتر گردانيدم و قرب خودت كرامت گردانيدم . قوله تعالى :
فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ .
« 1 »
پس داود عليه السّلام سه شب همچنان آنجا مىبود و عبادت مىكرد . جبريل گفت يا داود در اينجا بچه ماندهء ؟ داود گفت حق تعالى مرا آمرزيد ليكن خصمى اوريا چه كنم ؟ جبريل گفت بخواه تا فرمان چه آيد . داود شبانروز ديگر دعا كرد . گفت يا اللّه ارحم على داود . جبريل آمد و گفت حق تعالى ميگويد روز قيامت ترا بدست اوريا دهم تا خصومت كنم . باز من از وى بخواهم تات ببخشد و او را بفضل خويش خشنود كنم . داود گفت اكنون تمام شد آمرزش من .
شادى كرد و گفت پذيرفتم كه تا مرا زندگانى بود محراب از من خالى نبود شكر اين را .
وهب بن منبه گويد بسيار وقت بودى كه چون داود آب خوردى آب جامه بر باد دادى از آب چشم حالش چنين بود .
آنگاه به شهر بازآمد و بمملكت نشست و حكم ميكرد ميان خلق و عبادت مىكرد .
گويند او را ده پسر بود « 2 » كهتر ايشان سليمان بود و از همه داناتر بود ، تا گويند روزى دو خصم پيش داود آمدند و دعوى كردند . يكى گفت اين مرد گوسفندان را بگذاشت تا كشت من بخوردند . داود گفت آن ديگر خصم را كه زمين بدوده و گوسفندان « 3 » بگير . هر دو خصم ناخشنود بيرون آمدند زيرا كه خداوند گوسفند كشاورزى ندانست ، و خداوند كشت چوپانى ندانست .
هامش
( 1 ) - ص 24
( 2 ) - كهترين
( 3 ) - و گوسفندان او