افكند . بازگشت .
يك چند برآمد . هم صبر نداشت ديگرباره خطبه كرد « 1 » . آن زن گفت بدان شرط باشم كه اگر مرا از تو فرزندى باشد ولىّ عهد او بود و مملكت او را بود ، و خوابگاه تو نزديك من بود . گفت چنين كنم .
آنگاه راضى شد تاش بزنى كرد بحلال و با وى صحبت كرد و بسليمان بار گرفت و بزاد « 2 » .
روزى از روزها داود در محراب نشسته بود و سخن مىگفت از عدل ، حق تعالى دو فريشته فرستاد ، ناگاه درآمدند بمحراب داود بر صورت
] a 721 [
آدميان . داود چون ايشان را بديد بترسيد از ايشان . حق تعالى مصطفى را صلّى اللّه عليه و سلّم خبر كرد از كار داود . قوله تعالى :
وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ .
« 3 » خبر دو خصم يافتهء كه بر داود خصمى كردند و بمحراب او در آمدند . قوله تعالى :
إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ .
« 4 » وى بترسيد . قالوا لا تخف . ما را با تو كارى نيست . و ما دو خصميم بر يكديگر ستم كرديم تا تو ميان ما حكم كنى ، و راه راست ما را بنمائى . قوله عزّ و جلّ :
قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ
« 5 » . يكى گفت اين برادر منست ، مرو را نود و نه ميش است و مرا يكى .
فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ .
« 6 » درشتى مىكنيد در سخن با من .
قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ
« 7 » . گفت بر تو ستم مىكند ، بنود و نه خويشتن قناعت نمىكند ، و آن يك تو نيز ميخواهد . قوله تعالى :
وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ
« 8 » و بسيار چنين شريكان خليطان كه بر يكديگر بيداد ميكنند .
إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا
« 8 » ، مگر آنها كه گرويدگانند و نيككردارانند ، و قليل ما هم « 8 »
هامش
( 1 ) - بزنى خواست . ( ن )
( 2 ) - و بار گرفت و سليمان عليه السلام از وى بيامد . ( ن )
( 3 ) - ص 21
( 4 ) - ص 22
( 5 ) - ص 22
( 6 ) - ص 23
( 7 ) - ص 24
( 8 ) - ص 24