تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الانبياء ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
تشنه شده . و آن پيغامبر را نام اشمويل بود . ايشان را گفته بود كه از آن آب مخوريد مگر يك كف . قوله تعالى :
إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ .
« 1 » همه درآمدند و بخوردند و بىفرمانى كردند . گويند از جمله لشكر سيصد و هفتاد تن بماندند كه نخوردند . قوله تعالى :
فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ
« 1 » . و گويند چهل هزار مرد بودند . هركه از آن آب بخوارده بود شكمهاشان بياماسيد و بمردند . آنگاه اين پيغامبر با اين سيصد و هفتاد تن و طالوت غمناك شدند و با يكديگر گفتند ما سيصد و هفتاد تنيم ، با جالوت چگونه حرب كنيم . و جالوت مرديست بتن قوى و پنجاه هزار سوار دارد . قوله تعالى :
فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ .
« 1 » گفتند آن كسان كه ايشان بىگمان بودند بقيامت و شمارگاه
] b 421 [
و نزديك خداى ايستادن ، كه مترسيد اگر بقيامت و شمارگاه ايمان داريد كه بسى لشكر اندك بوده‌اند كه غلبه كرده‌اند بر لشكر بسيار بامر خداى و نصرت او ، و حق تعالى با صابران است . پس روى بحرب جالوت آوردند . و داود پيامبر عليه السّلام بوقت بيرون آمدن طالوت و لشكر بدشت بود ، و گوسفندان را نگاه ميداشت . چون خبر يافت بيامد و برادران را گفت من نيز با شما بغزو مىآيم . ايشان ازو بزرگتر بودند و مبارز بودند . گفتند ترا وقت نيست . بازگرد و گوسپندان را نگاه‌دار ما خود بسيم . داود گفت مرا آرزوى غزاست . گفتند اكنون تو شايستهء حرب نهء . پس داود بازگشت و بكوه آمد و گوسفندان بشبانان سپرد ، و خود بىراهى برفت چنان كه برادران خبر نداشتند . و حكم خداى رفته بود . روزى بر سنگى بگذشت كه آن سنگ را مقناطيس گويند . با داود بسخن آمد كه ، يا داود از من سه پاره بردار كه هلاك جالوت در منست بدست تو . داود
هامش
( 1 ) - البقرة 249