مىكند و مىگويد :
يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ
« 1 » و ما سخت غمگين شدهايم از بهر يوسف . گفت مگر آن پسر را هنرى داشت زيادت يا دانشى يا ديدارى « 2 » كه او را چنين دوست داشتى ؟ گفتند بلى ، كه او از ما نيكوروىتر بود و عاقلتر و عالمتر . و مدحى بكردند سخت نيكو چنان كه يوسف را دل خوش شد و خواست كه ايشان را بنوازد ، هرچند كه ايشان خطا كرده بودند . گفت اكنون كه سخت نيكو مىگويند واجب نكند ايشان را عقوبت كردن .
چنانستى كه ملك عالم گويدى مخلوقى كه به دو جفا كرده بودند و مضرّت بسيار رسانيده چون او را بستودند از كرم خود واجب نديد ايشان را عقوبت كردن . پس از گناه عاصى ما را مضرّت نيست ، چه گويى چون مرا بستايند از كرم من كى واجب كند كه ايشان را عقوبت كنم .
پس يوسف گفت آن برادر ديگر با شما بايستى كه بودى كه در مصر كس چون شما نيست ، بس نيكو بودى .
آنگاه مر كسهاى خويش را گفت كه ايشان مردمانىاند بدين بالا و ديدار اگر بجاى ديگر فرو آيند خلق بسيار بنظارهء ايشان آيند ؛ و ايشان نيز راه ندانند . ايشان را بجاى نزديكتر من فرود آريد تا ما تعهّد كنيم .
پس بهمسايگى يوسف جاى ساختند و ايشان را آنجا فرود آوردند و طعامهاشان مىفرستادند ، و بفرمود تا جامهاشان بگردانيدند ، و جامهاى نيكو پوشانيدند ، هرچند جفا كرده بودند او را دل باز نداد كه ايشان را از خويشتن جدا كردى كه نسبت پيوسته بود .
چنانستى كه ملك عالم گويدى كه يوسف مخلوقى بود چون نسبت پيوسته بود ايشان را از خد « 3 » جدا نكرد . همچنين هرچند عاصى گناه
] a 35 [
هامش
( 1 ) - يوسف 84
( 2 ) - هنرى بود زيادت يا دانشى زيادت يا ديدارى نيكو
( 3 ) - خود