بزرگيش خلق او ، و كرامتش تقواى او ميباشند ، و مردم از عهد آدم تاكنون همگان يكسان بودهاند 21 - بزنطى گويد : من با گروهى از اصحاب خدمت ابو الحسن عليه السّلام رسيديم و مدتى با آن حضرت صحبت كرديم ، هنگامى كه همگان برخاستند تا بروند امام عليه السّلام متوجه من شدند و فرمودند : اى احمد شما بنشينيد من هم نشستم امام عليه السّلام متوجه من شده و با من به سخن گفتن مشغول شدند من از آن جناب سؤالاتى كردم و او هم پاسخ گفت و تا مدتى از شب گفتگو داشتيم ، هنگامى كه خواستم از محضرش بيرون گردم فرمودند : اى احمد ميروى و يا همين جا ميخوابى عرض كردم قربانت گردم اكنون شب مىباشد اگر اجازه دهى ميروم و اگر ميل دارى همين جا ميخوابم ، امام فرمود : همين جا بمان اكنون نگهبانان در كوچه هستند و مردم هم آرام گرفتهاند ، امام اين سخنان را گفتند و اطاق را ترك كردند هنگامى كه امام به اندرون رفتند من خدا را سجده كردم و گفتم : حجت خداوند و وارث علوم پيامبران با من انس گرفت و مرا از ميان برادران برگزيد و با من به گفتگو نشست در سجده بودم كه با پاى خود مرا متوجه كرد و من از سجده سر برداشتم امام عليه السّلام دست مرا گرفت و فشار داد و فرمود : اى احمد امير المؤمنين سلام الله عليه از صعصعة بن صوحان در هنگام بيمارى عيادت كردند ، هنگامى كه از منزل او بيرون شدند فرمودند : اى صعصعه به عيادت من بر برادرانت فخر نفروشى از خداوند بترس ، امام اين سخن را گفتند و رفتند 22 - بزنطى گويد : خدمت امام رضا عليه السّلام بودم و شب هنگام كه خواستم برگردم فرمودند همين جا بخوابيد ، من هم در آنجا ماندم امام به يكى از خادمانش گفت : بستر مرا بياوريد و براى احمد پهن كنيد تا در آن بخوابد بعد از اينكه وارد اطاق خواب شدم در دل من مطلبى پيدا شد كه من اكنون در خانه ولى خدا هستم و در فرش و بستر او خوابيدهام ، در اين هنگام فرياد زد اى
بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى) — صفحة 626
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٢٦