ضربتى زد . گروهى مى گويند نشانه گرز شبيب را بر در قصر ديدهاند . شبيب سپس آمد و كنار سكو ايستاد و اين بيت را خواند : « گويى نشانه سم آن بر هر گردنه ، پيمانهيى است كه با آن هر بخيل نادارى پيمانه مىكند » .
سپس شبيب همراه يارانش به مسجد جامع كوفه حمله آوردند ولى نمازگزاران آنجا را ترك نگفتند . گروهى از نمازگزاران را كشت . شبيب از كنار خانه حوشب - كه سرپرست شرطه حجاج بود - گذشت و با گروهى بر در خانه او ايستاد . آنان گفتند : امير - يعنى حجاج - حوشب را احضار كرده است . ميمون غلام حوشب ماديان او را بيرون آورده بود تا سوار شود . ميمون احساس كرد آنان ناشناسند .
خوارج هم فهميدند كه او به ايشان بدگمان شده است . ميمون مى خواست وارد خانه شود و پيش سالار خود برگردد . خوارج به او گفتند : بر جاى خود باش تا تا سالارت پيش تو آيد . حوشب سخن آنان را شنيد و چون ايشان را نشناخت خواست برگردد . آنان به سوى او خيز برداشتند و حوشب توانست در را ببندد .
آنان غلامش ميمون را كشتند و ماديانش را برداشتند و رفتند . از كنار خانه جحاف بن بنيط شيبانى گذشتند كه از طايفه حوشب بود . سويد به او گفت : پايين و پيش ما بيا . گفت : چه كارم دارى گفت : من بهاى كره شترى را كه در باديه از تو خريدهام نپرداختهام . جحاف گفت : چه بد جايى و چه بد ساعتى را براى پرداخت وام خود انتخاب كردهاى واى بر تو كه پرداخت وام و امانت خود را به ياد نياوردى مگر در دل شب تاريك و در حالى كه بر پشت اسب خود سوارى . خداوند دين و آيينى را كه جز با كشتن مردم و ريختن خونها اصلاح نپذيرد روسياه كند . خوارج پس از آن از كنار مسجد بنى ذهل گذشتند و ذهل بن حارث را ديدند . او معمولا در مسجد قوم خود نماز مى گزارد و نمازش را طول مى داد . خوارج با او در حالى كه از مسجد به خانهاش برمى گشت برخوردند و او را كشتند . آنان سپس به سوى « ردمه » رفتند .
به فرمان حجاج ندا دادند : اى سواران خدا سوار شويد و بر شما مژده باد . حجاج در آن هنگام بر فراز قصر بود و غلامى كه چراغ در دست داشت كنارش ايستاده
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 400
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٠٠