شكل فردى ، آن هم براى فرد واحد هرگز دستورى ندارد ، چيست ؟ و حقيقت دانشى كه واجد هيچ عموميّتى نخواهد بود ، چه مىشود ؟
و همينطور ، يا وحدت قانون را پاس مىداريم و يا اينكه تنوع طبيعت محكوم به اين قانون را محترم مىشماريم ؛
يا به همان بساطت قاعده مىمانيم و يا آن را براى استحكام حياتى كه برطبق آن صورت مىگيرد ، توجيه مىكنيم ؛
يا تا جايگاه مثل اعلا و جاويد آن را بالا مىبريم و يا اينكه تا حدّ واقعيّت متغيّر در آخرين حدود دگرگونى آن را تنزل مىدهيم ؛
يا ما نسبت به جوهر پيروز مىشويم و يا نسبت به وجود .
اين دو همان انتهاى دوراهى است كه ما بايد تا آخر آن را برويم و آن راهها در مسير همان دو پايانى هستند كه نمىتوانيم به يكى از آنها نزديك شويم ، مگر اينكه از ديگرى دور شويم .
اينها نخستين دشوارىهاى اخلاقى هستند .
ثانيا - سلطه و آزادى
در اينجا دشوارى ديگرى وجود دارد كه با مورد اول بىارتباط نيست ؛ از جمله چيزهايى كه هيچ ترديدى در آن نيست ، اين است علاقهاى را كه از آن با واژهء الزام نام مىبرند ، علاقهاى جامع بين دو ارادهء مختلف است ، كه به طبع خود به سمت ابراز جهتگيرىهاى خصمانه واداشته شدهاند . قانونگذارى كه با آزمندى شديد بر سيطرهء خود ؛ فرمان مىدهد و فردى كه عمل مىكند و از آزادى خود دفاع مىنمايد .
و چون سلطهء قانونگذار ، به اندازهء پاس داشتن قواعدى كه مقرر داشته است ، محترم مىماند ، به معناى واقعى احترام ، كاملا نيرومند و بدون هيچ برخوردى مىباشد ، زيرا كه تنوع شرايط نمىتواند هيچگونه دخالتى در محدود ساختن و يا كاستن از گامهاى آن داشته باشد . و در اين حالت قانون اخلاقى همانند هر قانونى از قوانين طبيعى مىشود كه فرد در برابر آن ناگزير تسليم گشته و خود را كوركورانه با آن تطبيق مىدهد .
بدين معنى كه الزام صرف بهطور ضرورى سلب آزادى و تسليم كامل شدن را در پى دارد .