اموال را به صاحبانشان باز مىگردانيم .
جعفر گفت : يا اميرالمؤمنين ( ! ) اين گروه مردمانى دروغگويند ؛ به برادر من ، دروغ مىبندند و اينكه مىگويند ، علم غيب است !
خليفه گفت : اينها فرستادگانند و رسولان و فرستادگان جز رساندن پيام وظيفهاى ندارند .
راوى مىگويد : جعفر سرگردان ماند و جوابى نداد . آن گروه گفتند :
اميرالمؤمنين ( ! ) لطفى بكند ؛ كسانى را مأمور نمايد تا ما از اين شهر بيرون مىشويم ما را بدرقه كنند !
راوى مىگويد : خليفه به يكى از فرماندهانش دستور داد ، آنها را تا بيرون شهر بدرقه كرد . همين كه از شهر بيرون شدند پسر بچهاى خوش سيماترين فرد كه گويا خدمتكارى بود به سمت ايشان آمد و صدا زد :
فلانى پسر فلانى ! و اى فلان پسر فلان ! مولايتان را دريابيد ! گفتند : آيا تو مولاى مايى ؟ گفت : پناه به خدا ! من بندهء مولاى شمايم ، نزد او برويد !
مىگويند : ما سمت وى رفتيم تا وارد سراى مولايمان حسنبن على عليهما السلام شديم ، ناگهان فرزندش ؛ آقايمان قائم روى تختى نشسته بود ، گويا پارهء ماهى بود كه جامهء سبزى در برداشت ، به او سلام داديم و او جواب سلام ما را داد سپس فرمود : « مجموع مال چنين و چنان و اين مبلغ است ، فلان كس اين قدر آورده و فلانى آن قدر و همچنان توصيف مىكرد تا اينكه همه را مشخّص كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) - كمالالدين : ص 477 .