تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام العسكري (ع) (مسند امام عسكرى ع) (فارسى) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
كه به خاطر آن‌ها به روستا بروم و از شما جدا شوم و از محضرتان دور باشم ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : خودت با آن‌ها به بيابان برو ! ابوذر گوسفندان را برداشت و به بيابان رفت . روز هفتم كه شد ، خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : ابوذر ! عرض كرد : بلى يا رسول اللَّه ! فرمود : گوسفندان را چه كردى ؟ گفت : يا رسول اللَّه ! داستان عجيبى دارند ! فرمود : آن داستان چيست ؟ عرض كرد : يا رسول اللَّه ! در حين نماز بودم كه گرگى به گوسفندانم حمله برد ، گفتم : خدايا نمازم يا گوسفندانم ؟ ! و من نمازم را بر گوسفندانم ترجيح دادم ، اما شيطان قبلًا بر دلم وسوسه كرد كه‌اى ابوذر ! كجا مىروى ، اگر گرگ‌ها به گوسفندانت حمله برند و تو در حال نماز باشى ؛ تمام گوسفندانت رااز بين ببرند ، براى تو در دنيا چيزى نمىماند كه با آن زندگى كنى ! به شيطان گفتم : براى من توحيد خدا و ايمان به محمّد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و دوستى برادرش ؛ سرور خلايق پس از پيامبر ، علىّ بن ابى طالب و دوستى ائمّهء طاهرين از فرزندان وى عليهم السلام و دشمنى با دشمنانشان برايم مىماند ، و با وجود اين‌ها هر چه از دنيا نباشد سهل است . و مشغول نماز شدم ، پس گرگى آمد و بره‌اى را برداشت و برد ، من او را ديدم ، ناگاه شيرى به طرف آن گرگ حمله برد و او را به دو نيم كرده و بره‌ام را نجات داد و به جمع گوسفندان بازگرداند ، آنگاه صدا زد : اى ابوذر ! تو نمازت را بجا آور كه خداوند مرا مأمور گوسفندان تو كرده است تا نمازت را بخوانى ! پس من نمازم را خواندم و از تعجب چنان حيرت زده بودم كه خدا مىداند و پس از آن باز شير آمد و گفت : اى ابوذر ! برو نزد محمّد صلى الله عليه و آله و سلم سلام مرا برسان و بگو : خداوند صحابه‌ى تو