داده بر خاك فنا پيدا وپنهان مرا * ز آنكه حسن وعشق را پيدا وپنهان كرده است
چهارده
فتادگان سر كوى دولت بسيار است * وليكن از سر كويش چو من فتاده نخواست
142
فغان ز ابلهى اين خران بىدم وگوش * كه جمله شيخ تراش آمدند وشيخ فروش
شوند هر دو سه روزى مريد ناداني * تهى زدين وخرد خالى از بصيرت وهوش
176
قطب شير وصيد كردن كار أو * باقي اين خلق روزى خوار أو
179
گفت حق بارها به پيغمبر * كه به دنيا وأهل أو منگر
185
من نمىگويم كه آن عاليجناب * هست پيغمبر ولى دارد كتاب
سيزده
نقد صوفي نه همه صافي وبيغش باشد * اى بسا كه مستوجب آتش باشد
سى ودو
هست صوفي آنكه شد صفوت طلب * نه لباس صوف وخياطى ودبّ
صوفيى گشته به پيش اين لئام * الخياطة واللّواطة والسلام
سى ويك
هستى به تو قائم است وموجود توئى * در كعبه ودر ميكده معبود توئى
گر قصد حرم كنند وگر سجده بت * معبود همه توئى ومقصود توئى
چهارده * * *