عارفان ، عقل را عقال ، برهان را نابسنده وپاى استدلاليان را چوبين نمىشناخت واين بيت مولوى را :
پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بىتمكين بود « 1 »
چنين پاسخ داد :
زآهن تثبيت فيّاض مبين * پاى استدلال كردم آهنين
پاى برهان آهنين خواهى براه * از صراط المستقيم ما بخواه
پاى استدلال خواهى آهنين * نحن ثبّتناه في الأفق المبين « 2 »
امّا اين همه ظاهر امر بود ، كه در باطن تمايلى عميق وگرايشى شديد به اشراق وعرفان داشت . وحى وعقل ، شهود وبرهان ودين وفلسفه را درهم مىآميخت ودر سويداى دل ، عاشقى صادق وعارفي راستين بود . شعر مىسرود ، خود را به اشراق تخلّص مىكرد واز صميم قلب مىگفت :
عشق آتش در مذاقم آب حيوان كرده است * مىپرستى فارغم از كفر وايمان كرده است
جان فداى آن كمان ابرو كه از تير جفا * هر سو مو بر تنم صد نوك پيكان كرده است
داده بر خاك فنا پيدا وپنهان مرا * آنكه حسن وعشق را پيدا وپنهان كرده است
گفتى اشراق از غم ما هيچ سامانيت هست ؟ * آرى آرى عشق كارم خوش بسامان كرده است « 3 »
ودر مقام بيان اتّحاد وجود وموجود ومقصود ومعبود مترنّم بود كه :
هستى به تو قائم است وموجود توئى * در كعبه ودر ميكده معبود توئى
گر قصد حرم كنند وگر سجدهء بت * معبود همه توئى ومقصود توئى « 4 »
هامش
( 1 ) مثنوى ، دفتر أول ، ص 56 .
( 2 ) ميرداماد ، ديوان ، ص 21 .
( 3 ) همان ، صص 10 ، 11 .
( 4 ) همان ، ص 51 .