شنيدن سخن او لبخندى زد ، سپس فرمود : « برو ، او را خريدارى كن ! » .
چون رفتم و خريدم و خدمت آن حضرت آوردم ، به زبان خود او پرسيد : « اسم تو چيست ؟ » گفت : مونسه ، فرمود . « به جان خودم كه اكنون تو مونسه هستى ، ولى نام ديگرى پيش از آن به نام جيبه داشتى ؟ » عرض كرد : راست گفتيد .
سپس فرمود : « ابن ابى العلاء ! بهزودى او پسرى به دنيا مىآورد كه در بين پسران من بخشندهتر و شجاعتر و عابدتر از او نباشد » . عرض كردم :
نام او را چه مىگذاريد كه من بشناسم ؟ فرمود : « نام او ابراهيم است » .
على بن حمزه مىگويد : در منى خدمت امام كاظم عليه السلام بودم كه فرستادهء آن حضرت آمد و گفت : در ثعلبيه خودت را به امام عليه السلام برسان ! من خودم را رساندم درحالى كه خانوادهاش و عمران خدمتكارش همراه او بودند .
فرمود : « كجا را دوست دارى : اينجا باشى يا به مكه به روى ؟ » گفتم :
محبوبترين جا براى من آنجاست كه شما دوست داريد . فرمود : « مكه براى تو بهتر است » سپس او قبل از ما به سراى خود در مكه رفت و من هم خدمت او رفتم ؛ او نماز مغرب را خوانده بود ، من وارد شدم ، فرمود :
« كفشهايت را بيرون كن زيرا كه تو در وادى مقدس طوا هستى ! » كفشهايم را درآوردم و كنار آن حضرت نشستم ، سفرهاى آوردند كه در آن حلوايى از روغن و خرما بود ، من با آن حضرت خوردم سپس سفره را برداشتند ، داشتم با او حرف مىزدم كه خواب سبكى بر من عارض شد .
فرمود : « بلند شو ، بخواب تا من براى نماز شب قيام كنم ! » مرا خواب برد تا وقتى كه از نماز فارغ شد سپس سراغ من آمد و مرا بيدار كرد ، فرمود : « برخيز وضو بگير و نماز شب بخوان ! ولى سبك كن ! » همين كه از
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 77
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٧٧