به قصد مكه بيرون شدم كه من در منى بودم ، امام عليه السلام مرا ديد ؛ فرمود :
« عبدالرّحمان آن نوشته را پاره كن ! » پاره كردم و كوفه آمدم از شهاب پرسيدم ، معلوم شد كه او در همان وقتى كه امام عليه السلام به من فرمود نوشته را پاره كن از دنيا رفته بود ، در اين حديث دو علامت است . « 1 »
67 - از هشام نقل كرده است ، مىگويد : خواستم در منى كنيزى خريدارى كنم به امام كاظم عليه السلام نامهاى نوشتم و با او مشورت كردم ! نامه را نگهداشت و خبرى نشد . فرداى آن روز خود نزد صاحب كنيز آمد ، ناگهان بر من گذر كرد در حالى كه آن كنيز كنار كنيزان ديگر نشسته بود حرف مىزد ، نگاهى به او كرد سپس به خانهاش برگشت و گفت : « باكى نيست اگر خريد او نشد . » گفتم : از خريد او خوددارى كردم و از مكه بيرون نشده بودم كه آن كنيز از دنيا رفت . « 2 »
68 - از خالد بن نجيح نقل كرده است ، مىگويد : خدمت امام كاظم عليه السلام . . . « 3 »
69 - از احمد بن عمر حلّال نقل كرده است ، مىگويد : در مكه از اخرس شنيدم كه از امام كاظم عليه السلام نام مىبرد ! كاردى خريدم با خود گفتم : بهخدا قسم بايد او را وقتى كه از مسجد بيرون شد ، بكشم . همانجا ماندم و نشستم ، نفهميدم چه شد مگر اينكه ديدم نوشتهاى از امام عليه السلام ( كنار من ) است ، مطالعه كردم ، نوشته بود : « به حقى كه بر تو دارم بايد از اخرس دست نگهدارى زيرا كه خدا با من است و او مرا بس است » . « 4 »
هامش
( 1 ) - الثاقب : ص 172 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - همان . اين حديث را در بخش علم امام به شمارهء ( 4 ) ترجمه كرديم - م .
( 4 ) - همان : ص 173 .