سخن بود با هم در خانه هارون رسيديم و موسى ابن جعفر عليه السلام سوار بر الاغى آمد همين كه نزديك شد دربان او را از در وارد كرد ، نقيع به آدم گفت : اين مرد كه بود ؟ گفت : مگر او را نمىشناسى ؟
امروزه اين بزرگ خاندان ابوطالب فلانى پسر فلانى است . نقيع گفت :
مرگ بر اين قوم ! كسى را چنين احترام مىكنند كه مىخواهد حكومت آنها را بر باد دهد ! بدانيد كه او چون بيرون بيايد من او را مىآزارم !
آدم گفت : اين كار را نكن زيرا كه اينها خاندانى هستند كه خداوند به آنها زبانى داده است و از چنان بيانى برخوردار كرده كه هيچ كس سخنى به آنها نگفته و معترض ايشان نشده مگر چنان پاسخى دادهاند كه داغ ننگش براى هميشه بر پيشانى او مانده است ! ولى او گفت : حالا خواهى ديد !
امام كاظم عليه السلام بيرون آمد ، نقيع به سمت او جست و لجام الاغ او را گرفت و گفت : تو كيستى ؟ امام عليه السلام فرمود : « اى مرد اگر مقصود تو از سؤال نسب من است كه من فرزند محمّد صلى الله عليه و آله و سلم حبيب خدا و پسر اسماعيل ذبيح اللَّه و فرزند ابراهيم خليل اللَّه هستم و اگر منظور تو آن است كه من اهل كدام شهرم ، از شهرى هستم كه خداوند بر همه مسلمانان و به تو - اگر تو از مسلمانان هستى - حج آن را واجب گردانيده است . و اگر هدف تو فخرفروشى است به خدا سوگند كه مشركان قبيلهى من راضى نشدند كه با مسلمانان قبيله تو برابر باشند ، تا آنجا كه گفتند : يا محمّد صلى الله عليه و آله و سلم ! همسانان ما را از قبيله قريش به مقابله ما گسيل دار ! » افسار
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 466
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٦٦