قسم امروز كه به من فرموده است اگر رسيد او امامى است كه خداوند بر خلق طاعت او را واجب كرده است ، مردم نمىتوانند او را نشناسند .
نشستم تاشب شد ، خواستم برگردم ناگهان ديدم سوارهاى از مقابل مىآيد ، به او اشاره كردم رو به من آمد ، سلام داد جواب سلامش را دادم ، پرسيدم : پشت سرت كسى مىآيد ؟ گفت : آرى ، كاروانى است كه در آن حدود بيست نفر شبيه مردم مدينهاند . مىگويد : طولى نكشيد ، كاروان برآمد ، سوار الاغم شم و رو به كاروان رفتم ناگهان ديدم صدا مىزند :
« ابوخالد ! آيا به وعدهاى كه داده بوديم وفا كرديم ؟ » گفتم : بهخدا كه داشتم نااميد مىشدم تا اينكه سوارهاى خبر داد ، خدا را سپاس گفتم و دانستم كه شما همانيد ! فرمود : « آن دو خيمهاى را كه ما آنجا فرود آمديم چه كردى ؟ » گفتم : فدايت شوم با هم همانجا مىرويم با آن حضرت رفتم تا درِ خيمهها پياده شد . براى او غذا آورديم ، غذا را كه ميل كرد ، فرمود :
« كفشهاى غلامان را چه كردى ؟ » گفتم : آنها را درست كردم ، آوردم ، ديد و خوشحال شد . فرمود : « ابوخالد ! از اين پستهها « 1 » كه در اين شهر هست ما را زاد و توشه دهيدكه ما در مدينه به اين چيزهايى كه نزد شما يافت مىشود دسترسى نداريم ! » ابوخالد مىگويد : چيزى نماند مگر همه را به آن حضرت دادم و او خوشحال شد و فرمود : « حاجت خودت را بخواه ! » برادرش محمّد نيز همراه او بود ، گفتم : فدايت شوم ! به شما از وضعى كه داشتم و دين و آيين الهى من همان بود كه گزارش كردم تا وقتى كه به
هامش
( 1 ) - در اينجا كلمه « فُسقادات » بود كه چندين لغتنامه عربى از قبيل لسان العرب را گشتم ، چيزىنيافتم احتمالًا « فسقاقات » به معنى پسته باشد كه آن روز جز در ايران درخت پسته نبود و ميوهء آن در كمتر جايى پيدا مىشد - م .