شب را با او نجوا كرد ، چون طول كشيد ، على ، حسن و حسين عليهم السلام بيرون شدند و درِ خانه ايستادند درحالى كه مردم پشتِ در بودند و زنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه السلام نگاه مىكردند و پسرانش همراه او بودند .
عايشه گفت : براى چه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شما را بيرون كرد و بدون شما در اين ساعت با دخترش خلوت كرد ؟ على عليه السلام فرمود : دانستى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با او خلوت كرد و او را خواست و اين چيزى است كه من و پدرت و دو همراهش هميشه مىخواستيم بدانيم ولى جرأت نداشتم كه حرفى در برابر او بگويم !
على عليه السلام مىگويد : طولى نكشيد كه فاطمه عليها السلام مرا صدا زد ، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رفتم درحالى كه جان مىداد ، گريه كردم و چون او را در آن حال جان دادن ديدم نتوانستم خوددارى كنم ، فرمود : يا على ! چرا گريه مىكنى ؟ اكنون وقت گريه نيست ، هنگام جدايى بين من و تو فرارسيده است ، برادرم ! تو را به خدا مىسپارم پروردگارم آنچه در نزد اوست برايم برگزيده است و تنها گريه و غم و اندوه من براى تو و اين ( دخترم ) هست كه پس از من حق شما ضايع مىشود و اين قوم براى ستم كردن به شما همدست مىشوند . من شما را بهخدا مىسپارم ! يا على ! در نزد تو از طرف من امانتى است ، من به دخترم فاطمه چيزهايى را وصيت كردهام و دستور دادهام كه به شما بگويد ، آنها را انجام ده ! زيرا كه او راستگو و هميشه صادقه است .
سپس فاطمه ( عليها السلام ) را به سينه چسبانيد و سرش را بوسه زد و فرمود :
پدرت به فدايت يا فاطمه ! صداى فاطمه به گريه بلند شد . باز فاطمه را به سينه چسبانيد و فرمود : بهخدا سوگند كه به يقين خداوند انتقام شما را
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 440
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٤٠