آن حضرت در مجلس خود فراخواند و مرد افسونگر هم قبول كرد ، همين كه سفره را گستردند ، وردى را بر گردهء نان خواند كه هر چه خدمتكار ابوالحسن عليه السلام خواست گرده نان را بردارد ( به او دهد ) نان از دست او پريد ، شادى و خنده از اين بابت هارون را از جا تكان داد ، ابوالحسن عليه السلام درنگ نكرد ، سر به طرف تصوير شيرى كرد كه روى يكى از پردهها بود ، فرمود : « اى شير خدا ، دشمن خدا را بگير ! » .
راوى مىگويد : آن تصوير همچون بزرگترين درندگان جست و آن افسونگر را دريد ! هارون و نديمانش از ترس بىهوش به رو در افتادند درحالى كه بهخاطر بيم منظرهاى كه ديدند عقل از سرشان پريده بود ! همين كه به هوش آمدند ، هارون به ابوالحسن عليه السلام گفت : به حقى كه بر تو دارم بخواهيد تا آن تصوير ( شير ) اين مرد را بازگرداند ! فرمود : « اگر عصاى موسى آنچه از ريسمانهاى قوم جادوگر و چوب دستىهايشان را كه بلعيده بود بازگردانده بود ، اين صورت هم مردى را كه بليعده است بازمىگرداند » . و اين درستترين عملى بود كه در بهخود آمدن هارون انجام داد . « 1 »
16 - « 2 » از اسماعيل بن بشر بن عمار نقل كرده ، مىگويد : هارون الرشيد به ابوالحسن موسى بن جعفر عليهما السلام نوشت : مرا پندى مختصر دهيد ! در
هامش
( 1 ) - امالى صدوق : ص 90 .
( 2 ) - همان : ص 226 . حديث شماره ( 15 ) با مختصر تفاوتى در آخر مثل شمارهء ( 11 ) بود و دارد كههارون گفت : دعاى تو را خداوند مستجاب كرده است ، اى حاجب او را آزاد كن ! و سه خلعت طلبيد به او داد و سوار بر اسب خود كرده با نديم مخصوص خود برگرداند ، دوات و كاغذى خواست و آن كلمات را نوشت . - م .