چيست ؟ » عرض كرد : «
يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ
» . « 1 »
فرمود : « چون ابراهيم عليه السلام تصميم گرفت او را سر ببرد ، عرض كرد :
پدرجان صورتم را بپوش و دست و پايم را ببند ! ابراهيم عليه السلام فرمود : پسر عزيزم ! به خدا كه امروز دست و پا بستن را با سر بريدن هر دو را دربارهء تو جمع نمىكنم !
امام باقر عليه السلام فرمود : « روانداز الاغ را براى او فرش كرد سپس او را روى آن فرش خواباند و كارد را گرفت و بر گلوى وى نهاد ، پيرمردى جلو آمد ، گفت : مىخواهى اين بچه را چه كنى ؟ فرمود : مىخواهم سر ببرم . گفت : سبحان اللَّه ، بچهاى كه يك چشم برهم زدن نافرمانى خدا را نكرده است ، مىخواهى سر ببرى ؟ فرمود : آرى خداوند مرا مأمور ذبح او كرده است ! پيرمرد گفت : بلكه پروردگار تو از ذبح او تو را نهى فرموده است ، او شيطان بوده كه در خوابت آمده و تو را امر كرده است !
ابراهيم عليه السلام گفت : واى بر تو اين چه حرفى است كه از تو مىشنوم ، نه به خدا سوگند كه من ديگر با تو حرف نمىزنم ! سپس عازم بر ذبح فرزند شد . پيرمرد گفت : ابراهيم ! تو رهبرى ، ديگران از تو پيروى مىكنند ؛ اگر تو پسرت را سر ببرى مردم پسرانشان را بايد سر ببرند پس دست نگهدار ! اما ابراهيم عليه السلام از حرف زدن با او خوددارى كرد .
ابوبصير مىگويد : از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مىفرمود : « فرزندش را در كنار جمرهء وُسطى خواباند آنگاه سر به سوى آسمان بلند كرد و بعد
هامش
( 1 ) - صافات / 102 : پدرم ! هر دستورى دارى اجرا كن ، به خواست خدا مرا از صابرين خواهى يافت .