آمدند ، جوان پيش از پير شروع به صحبت كرد ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود :
« خودخواهى ! خودخواهى ! » . « 1 »
11 - از ابوخالد عمروبن خالد نقل كرده است ، مىگويد : در آن ميان كه خدمت امام باقر عليه السلام بوديم ناگهان مردى به نام سعد انصارى گفت :
گروهى از طرف مشرق نزد ما مىآيند و احاديثى را براى ما نقل مىكنند ، امّا ما گروهى هستيم ثابت و يا قومى راز داريم و حجت برابر كسى است كه آن احاديث را كتمان كند !
امام عليه السلام فرمود : « سعد ! آن احاديث چيست ؟ » سعد گفت : يابن رسولاللَّه ! آن مطالب بزرگتر از آن است كه بتوانم رو در روى شما بگويم ! فرمود :
« تو را به حقى كه بر تو دارم سوگند مىدهم بايد بگويى ! »
گفت : چون سوگندم دادى خواهم گفت ؛ به اعتقاد گروهى شما و دشمنانتان در آينده به اين دنيا رجعت مىكنيد و شما از ايشان آنچه را كه با شما كردهاند پيش از آخرت انتقام مىگيريد و گروهى عقيده دارند كه شما شيعيان آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم را با نام و نام پدرشان و قبيلهشان مىشناسيد !
امام عليه السلام فرمود : « يا سعد ! بيشتر بگو ! من گمان نمىكردم كسانى كه خون و اموال ما را حلال مىدانند اين حرف را دربارهء ما بزنند ؟ »
گفت : و گروهى معتقدند كه شما به استر شهباى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سوار مىشوى با مردم كوفه نماز جمعه را مىخوانى سپس به مدينه باز مىگردى ! و عدّهاى گمان دارند كه شما به زنان خود دستور مىدهيد
هامش
( 1 ) - تيسير المطالب : ص 340 .