فِيها حَرِيرٌ »
« 1 » چون مؤمن بر فراز تخت خود بنشيند ، تخت از شادى بجنبد ! و چون براى ولىّ خدا سراهايشان در بهشت برقرار گردد فرشتهء موكّل به باغهاى وى اجازه ورود بطلبد تا او را به لطف و كرامت خدا تبريك گويد .
پس خدمتكاران و غلامان در خدمت مؤمن به وى گويند : همانجا بايست !
زيرا كه ولىّ خدا بر متّكاهايش تكيه داده و همسر بهشتى او خود را براى او آماده كرده است ، صبر كن تا ولىّ خدا فارغ شود .
مىفرمايد : « همسر بهشتى وى از خيمهء خود به آهنگ وى درآيد ، در حالى به سمت او گام بر مىدارد كه غلامان خدمتكارش او را تبريك مىگويند هفتاد لباس فاخر بافته از ياقوت ، مرواريد و زبرجد بر تن با مشك و عنبر آميخته شده است و بر سرش تاج كرامت و كفشى از طلا بر پاها و ياقوت و مرواريد نشان ، بند كفشها از ياقوت سرخ . چون به ولىّ خدا نزديك شود و او بخواهد از شوق به سمت او بلند شود ، او مىگويد :
اى ولىّ خدا ! امروز روز رنج و زحمت نيست ، بنابراين از جا بلند نشو ، من از آنِ توام و تو مال منى ! پس دست به گردن هم به مدّت پانصد سال از سالهاى دنيا بدون اين كه از هم خسته شوند .
مىفرمايد : « پس به گردن آن حورى نگاه كند ببيند گردنبندى از زبرجد تازهء ياقوت نشان سرخ كه در وسطش لوحى است نوشته : اى ولىّ خدا ! تو دوست منى و من دوست تو ، من مشتاق تو و تو مشتاق منى .
هامش
( 1 ) - فاطر / 33 : اين پيشگامان در خيرات در آن بهشت جاودان به دستبندهايى از طلا و مرواريد آراستهاند و لباسشان در آنجا حرير است .