روياند كه از نوع كدوى حلوايى بود ، وى آن را مىمكيد و در سايهء آن و برگهايش بسر مىبرد و موهايش مىريخت و پوستش نازك شده بود با اين حال يونس تسبيح مىگفت و شب و روز ذكر خدا را مىكرد .
همين كه نيرو گرفت و استوار شد خداوند كرمى را فرستاد تا قسمت پايين بوته را خورد و كدو پژمرده شد و خشكيد و آن وضع بر يونس دشوار شد و غمگين گرديد . خداوند به وى وحى كرد : چرا غمگينى ؟
عرض كرد : پروردگارا ! اين بوتهاى كه مرا سود مىرساند كرمى را بر او چيره كردى آن را خشكاند . خطاب رسيد : اى يونس ! به خاطر بوتهاى كه نه او را كاشته بودى و نه آبيارى كرده بودى و در صورتى كه از آن بىنيازى از خشكيدنش ناراحت مىشوى و اكنون غمگينى ؟
در صورتى كه براى مردم نينوا كه بيش از صد هزار نفر بودند غمگين نشدى خواستى كه بر آنها عذاب نازل شود ، همانا مردم نينوا ايمان آورده و پرهيزگار شدند . بنابراين نزد ايشان برگرد !
يونس عليه السلام نزد قومش رفت ، همين كه نزديك نينوى رسيد از ورود به شهر خجالت كشيد چوپانى را ديد و پرسيد : تو اهل نينوايى ؟ برو به اين مردم بگو : يونس آمده است ! چوپان گفت : تو دروغ مىگويى و شرم نمىكنى ! يونس در دريا غرق شد و رفت . يونس گفت : خدا مىداند ، اين گوسفند گواهى مىدهد كه من يونسم ! گوسفند به زبان آمد و گفت : او يونس است . همين كه چوپان نزد قومش آمد و جريان را به ايشان گفت ، او را گرفتند و خواستند كتك بزنند . گفت : من براى گفتهام شاهد دارم ! گفتند : چه كسى شهادت مىدهد ؟ گفت : اين گوسفند گواهى مىدهد ، گوسفند گواهى داد كه او راستگوست و يونس را خداوند به مردم
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 460
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٦٠