چكاوك نر گفت : امتناع نكن زيرا كه من قصدى ندارم ! جز اينكه خداى عزّوجلّ از من مخلوقى را به وجود آورد كه بدان وسيله ياد شود ! پس خواستهء او را پذيرفت . و چون خواست تخمگذارى كند ، چكاوك نر به وى گفت : مىخواهى كجا تخمگذارى كنى ؟ گفت : نمىدانم ، از جاده كناره مىروم .
چكاوك نر گفت : من مىترسم كه رهگذرى تو را ببيند ! ولى من نظرم اين است كه نزديك جاده تخمگذارى كنى ، پس هر كس تو را نزديك جاده ببيند گمان كند كه تو آمدهاى تا از جاده دانه بچينى ! او قبول كرد و تخمگذارى كرد و مواظبت نمود تا اينكه نزديك باز شدن فرا رسيد ، در آن بين ناگهان سليمانبن داوود عليهما السلام با لشكريانش پيدا شد در حالى كه چكاوك تخم خود را زير بال داشت ، گفت : اينك سليمان با لشكريانش نمودار شد و هيچ اعتماد نداريم كه ما و تخم ما را لگدكوب نكند ، چكاوك نر گفت : سليمان نسبت به ما مهربان است ، آيا چيزى براى جوجههايت آماده دارى وقتى كه از تخم درآيند ؟
گفت : آرى ملخى را كه از تو پنهان داشتهام ، منتظر جوجههايم كه از تخم درآيند ! آيا تو هم چيزى دارى ؟
چكاوك نر گفت : آرى من هم خرمايى را از تو پنهان براى جوجههايم نگاه داشتهام .
چكاوك ماده گفت : اكنون تو خرمايت را و من هم ملخ را برداريم و براى سليمان هديه ببريم چرا كه او مردى است ، هديه را دوست مىدارد ! اين بود كه چكاوك نر خرما را بر منقار و چكاوك ماده ملخ را بين پاهايش گرفته بود ، به حضور سليمان آمدند ، سليمان وقتى كه آنها را ديد ، در حالى كه بالاى تختش نشسته بود ، دستهايش را براى آن دو باز
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 403
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٠٣