تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
گفتم : به خدا سوگند كه در اين كارم هدفى جز رضاى خدا و پيامبر خدا را ندارم و به هيچ نوعى از خشم او اهميّت نمىدهم و در دلم هيچ نوعى بدى و آزارى كه بدان سبب به من برسد ، بزرگ نمىآيد ! امام عليه السلام فرمود : « به خدا سوگند كه همانطور است ! » گفتم : به خدا كه اين عمل من به همان منظور است ! امام عليه السلام سه مرتبه و من هم سه مرتبه اين حرف را تكرار كرديم ، آنگاه فرمود : « بشارت ، بشارت باز هم بشارت ! بايد به تو خبرى را بدهم كه در ضمن اندوخته‌هاى برگزيده‌اى نزد من بوده است و آن خبر اين است : وقتى كه در بيابان كربلا بر سر ما آمد آنچه آمد و پدرم با همهء كسانى كه از فرزندان و برادران و ساير بستگانش با او بودند كشته شدند و اهل بيت و زنانش را سوار بر شتران و ما را به سمت كوفه حركت دادند ، من داشتم به پيكرهاى به خاك افتاده ايشان نگاه مىكردم كه دفن نشده بودند و در دلم اين مطلب سنگينى مىكرد و سخت از آنچه به چشم مىديدم نگران بودم به طورى كه نزديك بود روح از بدنم بيرون شود و عمه‌ام زينب كبرا عليها السلام دختر على عليه السلام اين وضع مرا آشكارا ديد ، خطاب به من گفت : اى يادگار جد و پدر و برادرانم چه شده است كه تو را مىبينم با جانت بازى مىكنى ؟ گفتم : چگونه بىتابى و بىقرارى نكنم در حالى كه مىبينم پيكر سرورم و برادرانم و عموها و عموزاده‌ها و خويشاوندانم ، به خاك و خون غلتيده و برهنه و عريان روى زمين افتاده‌اند ، نه كفنى دارند و نه دفن شده‌اند و نه كسى بالاى سر آنها و نه بشرى كنار آنها ، گويى كه آنها مردمانى از ديلم و خزرند ! عمه‌ام زينب عليها السلام فرمود : آنچه مىبينى تو را بىتاب نكند ، به خدا سوگند