مرد در يك لحظه نفهميد چه شد مگر اينكه ديد آن زن بالاى سرش ايستاده است ، سرش را به سمت او بلند كرد و گفت : تو از انسى يا از جن ؟
آن زن گفت : من از جنس انسانم و ديگر كلمهاى با او حرف نزد تا او همچون يك مردى كه مقابل همسر خود مىنشيند مقابل آن زن نشست .
همين كه آن مرد قصد او را كرد او نگران و مضطرب شد ! آن مرد پرسيد : چرا نگرانى ؟ گفت : از آن مىترسم و با دستش به طرف آسمان اشاره كرد ! آن مرد گفت : از تو كار بدى سر زده است كه اثر آن را ديدهاى ؟
زن گفت : نه ، سوگند به عزّت و جلالش كارى نكردهام .
آن مرد گفت : پس چرا با اينكه چيزى از او نديدهاى اين چنين از او مىترسى ؟
در حالى كه من تو را وادار به گناه مىكنم پس به خدا كه من به اين ترس سزاوارتر ، و از تو بر بيمناك بودن شايسته ترم ! » مىفرمايد : « پس او چيزى نگفت و برخاست و نزد خانوادهاش رفت و همى جز توبه و بازگشت به سوى خدا نداشت همانطور كه داشت راه مىرفت ، بين راه با راهبى برخورد ، در حالى كه خورشيد به شدت بر راهب مىتابيد و او را مىآزرد ، گفت : اى جوان ! از خدا بخواه تا ابرى بفرستد و بر ما سايه كند كه خورشيد ما را مىسوزاند !
جوان گفت : من نمىدانم كه پيش خدا حسنهاى دارم تا جسارت كنم و از او چيزى درخواست نمايم .
راهب گفت : پس من دعا كنم ، آيا تو آمين مىگويى ؟
جوان گفت : آرى . پس راهب شروع كرد به دعا كردن و جوان آمين
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 475
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٧٥