خواستى انتخاب كن ! ما نُه زن در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بوديم ، شب و روزى كه من با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم ، درِ خانه آمدم عرض كردم : يا رسول اللَّه وارد شوم ؟ فرمود : نه !
امّ سلمه مىگويد : من سخت دلگير شدم ، مبادا از روى خشم مرا بازگردانده باشد ، يا اين كه از آسمان دستورى رسيده باشد ! سپس طولى نكشيد دوباره درِ خانه آمدم ، عرض كردم : يا رسول اللَّه وارد شوم ؟
فرمود : امّ سلمه وارد شو ! وارد شدم در حالى كه على عليه السلام مقابل آن حضرت نشسته بود و عرض مىكرد : يا رسول اللَّه ! پدر و مادرم به فدايت ! يا رسول اللَّه هر گاه چنين و چنان شود ، آن وقت به من چه دستور مىدهيد ؟ فرمود : به صبر فرمان مىدهم ! باز دوباره سؤالش را تكرار كرد ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را مأمور به صبر كرد ، و باز بار سوم حرفش را تكرار كرد ، فرمود : يا على اى برادر من ! وقتى كه از ايشان چنين رفتارى سر بزند ، شمشيرت را از نيام برآور و آن را بر گردنت بياويز و با آن قدمى بردار تا مرا در حالى ببينى كه شمشيرت كشيده است و خون آنها از شمشيرت مىچكد !
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نگاهى به طرف من كرد و فرمود : امّ سلمه ! اين دلتنگى براى چيست ؟ عرض كردم : يا رسول اللَّه ! به خاطر بازگرداندن شما !
فرمود : به خدا سوگند كه تو را از روى نارضايتى باز نگرداندم زيرا كه از جانب خدا و رسول خدا به راه و روش نيكو هستى ، بلكه موقعى آمدى كه جبرئيل سمت راست من و على عليه السلام طرف چپم بود ، و جبرئيل راجع به رويدادهايى كه پس از من اتفاق مىافتد با من سخن مىگفت و
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 313
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣١٣