پايانبخش آنها را نزد عمر آوردند و وارد مدينه كردند ، دختران مدينه به تماشاى او آمدند و چنان بود كه انجمن به پرتو جمال او روشن گشت ، و عمر او را ديد ، دختر يزدگرد گفت : آه ، بىروح باد هرمز ! عمر با شنيدن سخن وى خشمگين شد ، و گفت : اين حيوان وحشى مرا دشنام داد و خواست او را تنبيه كند ! على عليه السلام به وى گفت : « تو حق ندارى نسبت به چيزى كه نمىدانى پرخاش كنى ! » پس عمر دستور داد تا دربارهء فروش او ندا دهند ! اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : « فروش دختران شاهان روا نيست ، هر چند كه كافر باشند ! بلكه به او پيشنهاد كن تا مردى از مسلمانان را به همسرى خود برگزيند ! و مهريّهء او را از سهم آن مرد از بيتالمال كه به منزلهء وجه نقد است ، محاسبه كن ! » عمر گفت : تو خود اين كار را بكن ! اين بود كه على عليه السلام بر او عرضه كرد كه مردى را برگزيند و او سيرى كرد و دست خود را روى شانهء حسين عليه السلام گذاشت ، اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيد :
« چه نام دارى اى كنيزك ؟ » يعنى اى دختر ! نام تو چيست ؟ گفت : جهان شاه ! حضرت فرمود : « بلكه شهربانويه » گفت : آن هم خواهر من است ! فرمود : « راست گفتى ! » سپس نگاهى به طرف حسين عليه السلام كرد و گفت :
« مواظب او باش و به او نيكى كن ! كه به زودى فرزندى براى تو به دنيا مىآورد كه پس از تو بهترين اهل زمين زمان خويش است . و او مادر اوصياى اين ذريّهء پاك است . »
وى على بن حسين زين العابدين عليهما السلام را به دنيا آورد ، و مىگويند كه وى در اثر زايمان از دنيا رفت . و از اين جهت حسين عليه السلام را برگزيد كه فاطمه عليها السلام را در خواب ديد و پيش از آن كه سپاه مسلمانان او را بگيرند اسلام آورد و او داستانى دارد از اين قرار ، مىگويد : پيش از ورود به
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 243
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢٤٣