فإذا فيه برد حبر مسّهم من نسج اليمن وثلاثة أثواب مرويّ وعمّامة وإذا الحنوط في خريطة فأخرج الدّراهم فوزنها مائة درهم وعددها مائة درهم .
فقلت له : يا سيّدي هب لي منها درهما أصوغه خاتما ، فقال : ( و ) كيف يكون ذلك ، خذ من عندي ما شئت فقلت : أريد من هذه وألححت عليه وقبّلت رأسه ( وعينيه ) ، فأعطاني درهما شددته في منديلي وجعلته في كمّي .
فلمّا صرت إلى الخان فتحت زنفيلجة معي وجعلت المنديل في الزنفيلجة وفيه الدّرهم مشدود ، وجعلت كتبي ودفاتري ( فيها ) وأقمت أيّاما ، ثمّ جئت أطلب الدرهم فإذا الصرّة مصرورة بحالها ولا شيء فيها ، فأخذني شبه الوسواس ، فصرت إلى باب العقيقيّ ، فقلت لغلامه خير ، أريد الدخول إلى الشيخ فأدخلني إليه فقال لي : ما لك يا سيّدي ؟
شرح
ديدم بردى خطدار از بافتههاى يمن وسه پارچه مروىّ ويك عمامه بود ، بعد حنوط را ديدم كه در پارچه پيچيده بود ودرهمها هم از نظر وزن وعدد صد درهم بود .
به أبو الحسن گفتم : اى آقاى من ! يكى از آن درهمها را به من ببخشيد تا با آن انگشترى بسازم . أبو الحسن گفت : چگونه مىشود اين كار را كرد ، هرچه مىخواهى از مال خودم بگير . گفتم : من از اين درهمها مىخواهم . خيلى اصرار كردم وسر وچشمش را بوسيدم ، أو هم يكى از آن درهمها را به من داد .
درهم را در دستمالى گذاشتم ودستمال را هم در آستينم قرار دادم .
وقتي به كاروانسرا رفتم ، زنبيلى را كه كتابها ودفترهايم داخل آن بود باز كردم ودستمال را كه محكم بسته بودم داخل زنبيل گذاشتم . چند روزى از اين ماجرا گذشت ، به سراغ درهم رفتم ، گره دستمال را كه همانطور بسته ومحكم به حال خودش بود باز كردم ، امّا چيزى داخل آن نبود . متعجب شدم وبا وسواس ودقت بيشتر گشتم [ امّا از درهم خبري نبود ، فورا ] به خانه عقيقى رفتم وبه غلامش خير ، گفتم : مىخواهم به خدمت شيخ برسم . خير مرا به خدمت شيخ برد وگفت : چه اتفاقي افتاده ، آقاى من ؟