گفت : به قصد رفتن بغداد ، از كوفه بيرون رفتم . در كشتى نشستم و آن كشتى به هم راه شش كشتى ديگر حركت كرد . من در هفتمين كشتى بودم .
اين آيهها را در كشتى خواندم . به طوفان برخورديم . من نجات يافتم ؛ ولى شش كشتى ديگر به مقصد نرسيدند .
روزگارى گذشت . بعد از ساليان بسيار ، مردى نزد من آمد . سلام كرد و گفت : مرا مىشناسى ؟ من آزاد شده و بردهى توام ! گفتم : اين چه حرفى است ؟ ! تو مردى عرب هستى . گفت :
من در جنگ ديلم شركت كردم و اسير شدم . ده سال گرفتار آنان بودم . ناگاه اين آيهها به يادم آمد . خواندم و سپس با آن كه مرا در قيد و بند بسته بودند بيرون آمدم . به مأموران زندان و ديگران رسيدم و از ميانشان گذشتم . هيچ يك از آنان نگفت : با چنين كيفيّت ، چرا و به كجا مىروى ؟
به اين ترتيب به سرزمين اسلام رسيدم . بنا بر اين من آزاد شده و غلام توام . « 1 »
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 76 : 256 - 257 ؛ با افتادگى تقريبا يك سطر در بحار الأنوار .