فصل 2 : تعويذى تجربه شده جهت دور كردن خطرها كه خوب است انسان در سفر آن را به هم راه داشته باشد
ما آن را در كتاب « السّعادات » با سند خود به دو طريق - چنان كه در روايتها يافته بوديم - ذكر كرديم ؛ ولى در اين جا يكى از آن دو روايت را كه طولانىتر و در دور كردن امور ترسناك ، به احتياط نزديكتر است ، مىآوريم : احمد بن محمّد بن سعيد بن عقده گفته است : احمد بن يحياى صوفى به ما خبر داد و گفت : حسن بن اسحاق بن حسن علوى برايم گفت : عبد ربّه بن علقمه هيچ وقت ، نه در تابستان و نه در زمستان ، در خانهاش را نمىبست و هر وقت جارچى قبيله فرياد مىزد : دزدها آمدند ، او - در حالى كه پارچهاى به خود مىپيچيد - به سوى دزدها مىدويد و با آنان گلاويز مىشد و با نواختن سيلى به صورتشان اموال مسروقه را باز پس مىگرفت . از او در اين مورد سؤال كردند .
گفت : موسى [ الجون ] و يحيى [ صاحب الدّيلم ] و ادريس و سليمان پسران عبد اللَّه بن حسن بن حسن از پدران خود مرا حديث كردند ، از امير الحسن على عليه السّلام كه آن حضرت فرمود : « مردى يهودى مسلمان شد . قطعه پوستى را خدمت پيامبر آورد كه اين عبارتها با طلا به آن نوشته شده بود و اظهار داشت :
اين از اندوختههاى حضرت موسى و هارون عليهما السّلام است و هر كه آن را هم راه داشته باشد ، نه از حاكم و نه از درندگان و نه از شمشير بيمى نخواهد داشت . » ( راوى ) گويد : پس پيامبر گرامى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم آن را به على عليه السّلام داد و فرمود : « آن را به حسن و حسين عليهما السّلام بياموز . » آن حضرت فرمود : « من هم به آنها آموختم . »