توست و عزّت ياران توست و نيز خوارى دشمنانت و ذلّت مخالفانت .
( 1 ) معاويه پاسخ داد : درست است ، اى عمرو آنچه تو را به خود مشغول داشته همان است كه مرا . و اين بدان سبب بود كه عمرو با معاويه شرط كرده بود كه در صورتى همراه او به جنگ على ( ع ) رود كه تا زنده است حكومت مصر از آن او باشد . معاويه روى به اصحاب خود كرد و گفت :
اين بدان معنى است عمرو بن عاص چنين گمانى دارد و خيالش جامهء واقع خواهد پوشيد .
گفتند : نمىدانيم شايد ابو عبد اللّه - يعنى عمرو - راست بگويد . عمرو گفت : من كه ابو عبد اللّه ام معتقدم كه بهترين گمانها ، گمانى است كه به يقين همانند باشد .
آنگاه معاويه زبان به سخن گشود و پس از حمد و ثناى خداوند گفت :
اما بعد ، ديديد كه خداوند در اين نبرد در حق شما چه نيكوييها كرد و چسان شما را بر دشمنتان پيروز گردانيد . آنها آمده بودند كه شما را از بيخ بر كنند و در پيروزى خويش هيچ ترديد نداشتند . مىخواستند شهرتان را در حيطهء تصرف خود در آورند و شما را در چنگال خويش اسير كنند .
خداوند كينهء آنها از شما دور داشت ، آن سان كه هيچ به دست نياوردند . و خدا به هنگام نبرد مؤمنان را كفايت كرد و رنج و زحمت آنان از سر شما ببرد . شما طلب كرديد كه كسانى ميان ما داورى كنند و خداوند داورى را به سود شما به پايان رسانيد و ميان ما اتحاد كلمه پديد آورد و ما را هر چه بيشتر با هم آشتى داد . ولى ميان آنها اختلاف و دشمنى افكند و جمعشان از هم بپراكند و بر يكديگر اتهام كفر زدند و خون هم ريختند . اميدم اين است كه ما را در اين كار پيروز دارد . چنان ديدم كه آهنگ نبرد مصر كنم ، شما را در اين كار چه رأيى است ؟
عمرو گفت : تو را از آنچه پرسيدى خبر دادم و نظر و رأى من همان بود كه شنيدى . معاويه از ديگران پرسيد : شما چه مىگوييد ؟ گفتند : همان كه عمرو مىگويد . معاويه گفت : عمرو گفت كه عزم و آهنگ چنين كارى دارد و نگفت كه تا اين مهم بر آيد ما را چه بايد كرد . عمرو گفت : اكنون اشارت خواهم كرد كه چه بايد كرد . بايد لشكرى گران با فرماندهى قاطع كارها كه امين و مورد اعتماد تو باشد بر سرشان روان دارى . اين لشكر به مصر رود و به مصر داخل گردد . يقينا كسانى كه در آنجايند و همرأى ما ، به يارى او و بر ضد دشمنان ما قدم در راه نهند و بر او گرد آيند . اميدم آن است كه خدايت در اين پيكار پيروزى دهد .
معاويه گفت : آيا جز اين هم تو را رأيى و نظرى هست كه پيش از فرستادن لشكر چنان كنيم ؟
عمرو گفت : چيزى جز اين نمىدانم . معاويه گفت : ولى رأى من ديگر است . من بر آنم كه با پيروان خود و هم با دشمنان خود باب مكاتبه بگشاييم . و بدين گونه عمل كنيم كه :
پيروانمان را به پايدارى فراخوانيم و اميدشان دهيم كه به زودى خواهيم آمد و دشمنانمان را نخست به صلح دعوت كنيم و وعده دهيم كه چون بياييم پاس خدمتشان خواهيم داشت و در عين حال از جنگ بيمناكشان سازيم . اگر بدون پيكار با ما مصالحه كردند ، ديگر جنگى
الغارات ( فارسي ) — صفحة 98
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص٩٨