جواز سفر داد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتصد و هيجدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون ملك ، نور السنا را جواز سفر داد ، هزار سوار دلير را فرمود كه با او سفر كرده ، او را بنهر برسانند و سواران در آنجا مقيم شوند تا ملكه به شهر خواهر رسيده ، بقصر او شود . پس از آنكه از نزد خواهر بازگردد ، او را در نزد پدر حاضر آورند . و نور السنا را بسپرد كه دو روز در نزد خواهر مانده ، بازگردد . نور السنا گفت : سمعا و طاعة . پس از آن برخاسته ، بيرون آمد . و پدر نيز با او بيرون آمده ، وداعش كرد . ولى سخن پدر در دل او اثر كرده بود و بر فرزندانش بيم داشت و با خاطرى پريشان ، سه شبانروز برفت تا بنهر رسيد . خيمها در كنار نهر بزدند و خود با بعضى از خاصان از نهر گذشته ، به شهر داخل شدند .
چون بقصر خواهر درآمد ، فرزندان خود را ديد كه در نزد ملكه نور الهدى گريان هستند و يا ابتا همىگويند و سرشك از ديدها هميريزند . نور السنا چون ايشان را بدين حالت بديد ، بگريست و ايشان را بسينهء خود گرفته ، با ايشان گفت :
مگر پدر خويشتن را ديدهايد ؟ اگر من ميدانستم كه او در روى زمين زنده است ، اجر او را ميرسانيدم . آنگاه از شوهر و فرزندان خود ياد كرده ، بگريست و اين دو بيت برخواند :
به حق نعمت و جان و سر خداوندم * كه من به خدمت و ديدارش آرزومندم
ز بيم هجر و اميد وصال او شب و روز * چو ابر و برق همىگريم و همىخندم
چون ملكهء نور الهدى ، خواهر خود را ديد كه فرزندان در آغوش گرفته ، ميگويد كه اين كارها من خود بخويشتن كردهام و خانهء خود خراب نمودهام ،