بشناخت . محبت طبيعى در ايشان بجنبش آمده ، از دامن ملكه جسته ، بسوى حسن بشتافتند . و خداى تعالى زبان ايشان را به گفتن يا ابتا گويا كرد . عجوز و حاضران را دل بر ايشان سوخته ، بگريستند و گفتند : حمد خداى را كه شما را از ديدار پدر بهرهمند ساخت . آنگاه حسن ، ايشان را در آغوش گرفته ، بگريست و اين ابيات برخواند :
اندرين مدت كه بودستم ز ديدار تو فرد * جفت بودم با كباب و با شراب و با رباب
بود اشكم چون شراب لعل در زين قدح * ناله چون زير رباب و دل بر آتش چون كباب
اشك چون باران ز كثرت ديده چون ابر از سرشك * نوجه چون رعد از غريو و جان چو برق از اضطراب
چون ملكه يقين كرد كه آن كودكان ، فرزندان حسن و خواهرش نور السنا زن اوست ، بخواهرش خشمگين شد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتصد و شانزدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، نور الهدى بخواهرش خشمگين شد و بانگ بر حسن زد . حسن بى خود افتاد . چون به خود آمد ، اين ابيات برخواند :
ايام به زير پاى جورم بسپرد * با كس نفسى دلم بشادى نشمرد
از جام جهان مرا نه صافست و نه درد * ضايعتر از اين عمر بسر نتوان برد
چون ابيات بانجام رسانيد ، باز بى خود افتاد . وقتى كه به خود آمد ، ديد كه پاى او گرفته ، همىكشند . برخاسته ، با هراس تمام هميرفت و گمان خلاصى نداشت .