بيرون آمد و بسوى خواهران رفت . ولى محزون و گريان بود . خواهران ، حالت او پرسيدند . او گفت كه : برادرم رنجور است و ده روز است كه چيز نخورده .
ايشان از سبب رنجورى او بازپرسيدند . دخترك گفت : سببش دورى شما بوده كه درين ايام غيبت از وحشت جدائى ، رنجور گشته . چون دختران سخن او بشنيدند ، از بهر حسن محزون شدند و گفتند : به خدا سوگند كه او بسبب غربت و تنهائى معذور است . پس از آن دختركان از قصر بيرون آمده ، لشگريان بازگردانيدند و نزد حسن آمدند و او را سلام دادند . ديدند كه او را گونه زرد گشته و حالتش دگرگون شده . بر وى رحمت آورده ، بگريستند و در نزد او نشسته ، دلجوئيش كرده ، عجايبى كه در سفر خويشتن ديده بودند ، به او حكايت كردند و از داماد و عروس ، آنچه كه ديده بودند ، بازگفتند . پس از آن دختركان تا يك ماه پيوسته در نزد او بودند و با او مؤانست و ملاطفت ميكردند . ولى روز بروز رنجورى او زيادت ميشد و دختركان چون حالت او ميديدند ، ميگريستند . و بيشتر از همه دخترك خوردسال ، محزون و گريان بود .
چون ماهى بگذشت ، دختركان بنخجيرگاه مشتاق شدند و قصد نخجير كردند و از خواهر خوردسال ، تمناى سوارى نمودند . او گفت : به خدا سوگند من با شما بيرون آمدن نتوانم . كه برادر من رنجور است . مرا بايد كه در نزد او بنشينم تا رنجوريش برود . چون خواهران ، سخن او بشنيدند ، بوفادارى او ثنا خواندند و به او گفتند : هرچه تو با اين غريب كنى ، پاداش نيكو از پروردگار خود خواهى گرفت .
پس از آن خواهر كوچك را در نزد حسن گذاشته ، توشهء بيست روزه برداشتند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هفتصد و هشتاد و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، دختركان ، خواهر كوچك در نزد حسن گذاشته ، بنخجيرگاه شدند . چون از قصر دور گشتند ، خواهر ايشان روى بحسن كرده ،