آذر و مانى كه صورتهاى دلبر كردهاند * بىرخ چون ماه و بىزلف چو عنبر كردهاند
عنبرزلف و مهرخسار آن دلبر مرا * بىنياز از صورت مانى و آذر كردهاند
همچو زنجير و زره كار مرا برهم زده * حلقه و زنجير آن زلف زره گر كردهاند
القصه ، دختركان ، پيوسته در لهو و لعب بودند و حسن ايستاده ، چشم بديشان نهاده بود تا هنگام پسين شد . آن دخترك با ياران خود گفت : اى دختران ملوك ، وقت دير كشيد و ما را شهر دورست . برخيزيد تا بمكانهاى خويشتن بازگرديم . در حال ، ايشان برخاسته ، جامهاى پر بپوشيدند و به صورت نخستين برآمده ، بيك دفعه بپريدند . حسن از ايشان نوميد شد و خواست كه برخيزد .
نتوانست و سرشكش برخساره روان گشت و اين ابيات برخواند :
هشت چيزم هشت چيز اندر غمش بگذاشتند * تا مرا بگذاشت آن نوشين لب شيرين عتاب
تن قرار و دل مراد و جان نشاط و لب سخن * دست جام و طبع كام و روى رنگ و چشم خواب
زار و نالانم چو بلبل ديده پرخون چون تذرو * تا نفورم كرد از آن كبك درى بانگ رباب
پس از آن اندكاندك از قصر فرود آمد و به منزل خويش برسيد و در بخويشتن بسته ، رنجور بيفتاد . خوردنى نخورد و نوشيدنى به كار نبرد و تا بامداد بفكرت اندر ، حيران بود . چون بامداد شد ، اين ابيات برخواند :
دوش بىروى تو آتش بسرم برمىشد * آبم از ديده همىرفت و زمين تر ميشد
گاه چون عود بر آتش دل تنگم ميسوخت * گاه چون مجمرهام دود بسر برميشد