چون شب هشتصد و هشتاد و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، نور الدين فهميد كه اين آواز به خواندن ملكه همىماند .
گفت : كاش ميدانستم كه اين اوست يا نه ؟ پس از آن آه بركشيد ، اين دو بيت را برخواند :
از درون سوزناك و چشم تر * نيمهء در آتشم نيمى در آب
هركه ميآيد ز در پندارم اوست * تشنه مسكين آب پندارد سراب
چون نور الدين ، ابيات بانجام رسانيد ، ملكه ، دوات و قرطاس حاضر آورده ، كتابى بدين مضمون بنوشت كه : كنيزك تو مريم ، ترا سلام مىرساند و او را اشتياق بسوى تو افزون گشته . اين نامه ازوست بسوى تو . چون اين نامه بخوانى ، در حال برخيز و در انجام كار خود بكوش . چون سه يك شب بگذرد .
آن ساعت بهترين ساعتهاست . بايد بر آن دو اسب زين برنهى و آنها را بخارج شهر برى و هركس ترا بيند و از تو بپرسد كه بكجا ميروى ، تو به او بگو كه اسبها همىگردانم . چون تو اين سخن گوئى ، كسى ترا ممانعت نكند . از آنكه مردمان شهر چنان دانند كه دروازهاى شهر بسته است . پس از آن ملكه ، ورقه در دستارچهء حرير فروپيچيد و از منظره بسوى نور الدين انداخت . نور الدين ورقه گرفته ، بخواند و مضمون بدانست و خط ملكه را ببوسيد و بچشمانش بسود و ايام وصال او را بخاطر آورده ، سرشك از ديده روان ساخت و اين دو بيت برخواند :
اين خط شريف از آن بنانست * اين نقل حديث از آن دهانست
اين بوى عبير آشنائى * از ساحت يار مهربانست
پس چون شب ، تاريك شد ، نور الدين بهر دو اسب زين بنهاد و صبر كرد تا سه يك شب بگذشت . آنگاه برخاسته ، اسبها را از اصطبل بدر آورد و در