على نور الدين خواهد بود . در حال ، ملكه برخاسته ، با دختر وزير بمنظره نظاره كرده ، چشمش بخواجه خود ، نور الدين افتاد . ديد كه از رنج عشق و محنت جدائى ، نزار گشته و اين شعر همىخواند :
جانا دلم ز عشق تو پالوده شد همه * پالوده شد و زود خم آلوده شد همه
شخصى كه دى بوصل تو آسوده داشتم * امروز در فراق تو فرسوده شد همه
چون ملكه ، نور الدين را بديد و ابيات بشنيد ، كار خويش از دختر وزير پوشيده داشت و به او گفت : سوگند كه مرا گمان اين بود كه تو از بهر دلتنگى من معالجتى خواهى كرد . مرا دل ازين كارها نگشايد . پس در حال برخاسته ، به مكان خود بازگشت و دختر وزير نيز از پى كار خود رفت .
و اما ملكه ساعتى صبر كرده ، پس از آن بسوى منظره بازگشت و خواجه نور الدين را ديد كه با حسرت و اندوه ، سرشك از چشمان همىريزد و اين ابيات همىخواند :
اى دوست غم تو برد هوشم * بگذاشت چو ديگ پر ز جوشم
بىروى تو خسته گشت چشمم * بىگفت تو بسته گشت گوشم
خونست ز حسرت تو اشكم * زهر است ز اندوه تو نوشم
چون ملكه ، ابيات از نور الدين بشنيد ، سرشك از ديده فروريخت و اين دو بيت برخواند :
كند بدوزخ اگر جاى چون تو غلمانى * بهشتى از سر سوداى حور عين خيزد
ز هرزمين كه فتد عكس عارض تو به دو * قسم بجان تو يك عمر ياسمين خيزد
چون نور الدين آواز ملكه بشنيد ، سخت بگريست و با خود گفت : به خدا سوگند اين آواز بآواز ملكه همىماند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .