شيخ پرسيد : اى فرزند ، گويا تو از بهر دختركى گريانى كه دوش از اينجا با فرنگيان سفر كرد ؟ نور الدين چون سخن بشنيد ، بى خود افتاد و ديرگاهى بى خود بود . چون به خود آمد ، سخت بگريست و اين ابيات برخواند :
اى يار مرا غم تو يار است * عشق تو ز عالم اختيار است
با عشق تو غم همىگسارم * عشق تو غم است و غمگسار است
جان و جگرم بسوخت هجران * خود عادت دل نه زين شمار است
در هجر ز درد بىقرارم * كان درد هنوز برقرار است
چون شيخ بنور الدين نظاره كرد و حسن و لطافت و فصاحت او را بديد ، از بهر او محزون شد و دلش بر وى بسوخت . و آن شيخ ، رئيس كشتى بود كه به شهر مريم سفر ميكرد و در آن كشتى ، صد تن بازرگانان مسلمان بودند . شيخ با نور الدين گفت : صبر كن . كه صبر اگرچه تلخ است و لكن بر شيرين دارد . و من انشاء اللّه ترا بر وى رسانم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتصد و هشتاد و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون رئيس با نور الدين گفت كه ترا بوى برسانم ، نور الدين پرسيد كه : چه وقت سفر خواهيد كرد ؟ شيخ جواب داد : سه روز مانده كه سفر كنيم . نور الدين از سخن رئيس شادمان شد و شكر احسان او بجاى آورد .
پس از آن ايام وصال بخاطر آورده ، بگريست و اين دوبيتى برخواند :
اى ساخته گشته از تو كار دگران * من يار غم تو و تو يار دگران
من كرده كنار پر ز خون ديده * از بهر تو و تو در كنار دگران
پس از آن بسوى بازار رفته ، توشه و برگ سفر ساز كرد و بسوى كشتى