مريم را كار بدينجا رسيد . و اما على نور الدين مصرى پس از سفر كردن مريم ، جهان برو تنگ شد و طاقت صبرش نمانده ، بسوى خانه بازگشت . خانه در چشمش تاريك نمود و جامهاى مريم برداشته ، بسينهء خود گرفته ، بگريست و اين ابيات برخواند :
صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم * تا بكى از غم تو نالهء شبگير كنم
دل ديوانه از آن شد كه پذيرد درمان * مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم
آنچه در مدت هجر تو كشيدم هيهات * در دو صد نامه محال است كه تحرير كنم
گر بدانم كه وصال تو بدين دست دهد * دين و دل را همه دربازم و توقير كنم
پس از آن نور الدين ، گريانگريان به چهار سوى خانه بگشت و اين دوبيتى برخواند :
دل درد تو يادگار دارد بىتو * و اندوه تو در كنار دارد بىتو
با اينهمه من ز جان بجان آمدهام * تا در تن من چكار دارد بىتو
آنگاه برخاسته ، در خانه فروبست و بسوى دريا روان گشت و به مكان آن كشتى كه مريم در آن نشسته بود ، نظاره كرد و آهى بركشيده ، سرشك از ديدگان فروريخت و اين ابيات برخواند :
مرا تا كى فلك رنجور دارد * ز روى دلبرم مهجور دارد
بيك باده كه با معشوق خوردم * همه عمرم در آن مخمور دارد
ندانم تا فلك را زين غرض چيست * كه بىجرمى مرا رنجور دارد
و در هنگامى كه نور الدين ميگريست و مريم مريم ميگفت ، شيخى از كشتى بيرون آمده ، نور الدين را ديد كه گريانست و اين دوبيتى همىخواند :
ديروز چنان وصال جانافروزى * امروز چنين فراق عالمسوزى
افسوس كه در دفتر عمرم ايام * آن را روزى نويسد اين را روزى