چون على نور الدين اين شعر بخواند ، دخترك را عشقش افزون گشت و از حسن و جمال و قد بااعتدال او در عجب گشته ، خوددارى نتوانست . دوباره عود در كنار گرفته ، اين بيت برخواند :
نه من انگشت نمايم بهوادارى رويت * كه تو انگشتنمائى و خلايق نگرانت
چون دخترك ابيات بانجام رسانيد ، نور الدين را از زبان فصيح و گفتار نغز و اشعار بديعهء او عقل از سر بپريد و طاقت شكيبائيش نماند . پس از آن دخترك عود بگرفت و راهى چند بزد . پس از آن به راه نخستين بازگشته ، اين بيت برخواند :
حلقهء زلف تو در گوش اى پسر * عالمى افكنده در جوش اى پسر
چون على نور الدين ، سخن نغز و شعر بديع او را بشنيد ، در نشاط و طرب شد و اين ابيات برخواند :
آراسته آمدى بر ما * احسنت زهى نگار زيبا
امروز زمانه خوش گذاريم * بدرود كنيم دى و فردا
چون على نور الدين ابيات بانجام رسانيد ، دخترك را فصاحت و لطافت او عجب آمد . عود گرفته ، بهترين راهها بزد و تمامت نغمها اعادت كرد و اين ابيات برخواند :
اى عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبل * من شيفته و فتنه بر آن سنبل و آن گل
زلفين تو قير است برانگيخته از عاج * رخسار تو شير است و برآميخته با مل
بر دانهء لعل است ترا نقطهء عنبر * بر گوشهء ماه است ترا خوشهء سنبل
در آن هنگام ، على نور الدين را غايت طرب روى داد و او را به اين ابيات